محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

17

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )

ساغر آن‌كس كه به ميخانه ز ميناى تو زد * مست و مبهوت مدام از مى و مينوى تو بود حاصل كون و مكان نيست بجز عشق تو هيچ * چون يكى كون و مكان پرتوى از روى تو بود پيشتر ز آنكه شد از غلغلهء عشق تو پر * اندر اين گنبد پيروزه هياهوى تو بود [ كمان ابروى پيوسته را چو زه سازد ] كمان ابروى پيوسته را چو زه سازد * خراب خانهء خلقى به شهر و ده سازد ز هر كنار شود بانگ الامان بر پا * ميان چو بندد و زلفين را زره سازد كجا دگر دلى از بند او شود آزاد * كمند زلف چو بگشايد و گره سازد نمايد ار كه ز گيسو بياض پيشانى * شب سيه را بر روز مشتبه سازد ز برگشودن چشم و ز بازكردن مو * همى دل است كه بينى خراب و له سازد ز چشم خود كند آن را كه از نگه بيمار * به خندهء شكرينش دوباره به سازد [ دل غم‌ديده به تنهائى هجران خو كرد ] دل غم‌ديده به تنهائى هجران خو كرد * تكيه بر زلف تو و باد و جهان يكرو كرد گفتم آن روز كه دل نكته ز خال تو شنيد * رخنه در كار مسلمانيم اين هندو كرد