محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
18
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
چه عجب گر شب عاشق بغلط گشت سحر * زان دورنگى كه بناگوش تو در گيسو كرد نيست جاى گله در زلف توام يكسر مو * كآنچه كرد او به سيهروزى ما نيكو كرد همسرى چون سر شوريده بعشق تو نيافت * شرح سوداى غمت را همه با زانو كرد عقل باريك بسى گشت و ميان تو نديد * ديدهء حس به خطا رفت كه فهم از مو كرد دلتنگم ز دهان تو نشان هيچ نيافت * خورده كم گير كه انديشهء موهوم او كرد دارد افسون مسيحا لب جانبخش تو ليك * حمل اين معجزه را چشم تو بر جادو كرد عجب آن نيست كه زلف تو ز دل دست ببرد * عجب آنست كه با زلف تو دل بازو كرد دوش مىرفتى و ماه رخت از روزن جان * پرتوافكن شد و ويرانهء ما مينو كرد نيك طرزيست كه آيد رمت از مردم شهر * زان قياس نگهت بىبصر از آهو كرد قامت سرو تو زان دم كه روان گشت به چشم * آبيارم نتوان فرق كنار از جو كرد گرچه مژگان تو در فتنه صفآراست ولى * كارپردازى چشمت همه را ابرو كرد