محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
5
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
[ دل نداد از دست يك مو زلف يار خويش را ] بشكست و فروكوفت چو در هاون تسليم * بر باد فنا داد فلك سودهء ما را بود از كرم پير خرابات اگر داد * صد گونه عطا خدمت بيهودهء ما را اى شيخ مبر وقت خود از وعدهء معدوم * در ميكده بين نعمت موجودهء ما را رفتيم تهىدست به ميخانه كه كردند * پيمودهتر اين ساغر پيمودهء ما را افزود بما پير مغان زاهد اگر كاست * هرگز نتوان كاستن افزودهء ما را مىگفت صفى بر در ميخانه كه از عشق * معمار ازل ريخته شالودهء ما را دل نداد از دست يك مو زلف يار خويش را * تا سيه كرد از كشاكش روزگار خويش را اختيارى بهر عاشق نيست در فرمان عشق * تا قلم بكشيم بر سر اختيار خويش را گرفتم تا صبح محشر مست از آن چشم خمار * نشكنم جز با همان ساغر خمار خويش را خواهم اندر خيل جانبازان نيارندم بنام * بينم اندك چون به راه او نثار خويش را بىقرار آن زلف مشكين را هرآن بيند بدوش * مىدهد بر بىقرارىها قرار خويش را