محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

6

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )

[ بر نثار يار جان اندك بود درويش را ] زاهدان از ياد جنت مست و ما از عشق يار * هركسى در بوتهء سنجد عيار خويش را تير مژگانت صفى را بر نشان افكند و خست * بازگير از خاك چو افكندى شكار خويش را بر نثار يار جان اندك بود درويش را * خاصه گر بيند بكام آن ماه مهرانديش را هست معذور ار چو ما زاهد نشد بيدين و دل * چون نديد است او بتاب آن زلف كافر كيش را واعظ ار مىديد آن گيسوى مشكين روى دوش * ميفكندى پشت گوش افسانه‌هاى پيش را يار اگر باشد به مهر از جور اغيارم چه باك * با لب نوشين او منت‌پذيرم نيش را عاشقان را مرهمى خوش‌تر ز لعل يار نيست * ور كه او بازو كند مرهم نخواهم ريش را شد صفى بيگانه هم از غير و هم از خويشتن * زان نه او بيگانه را شنعت زند نه خويش را ترك عقل ذو فنون كرديم ما * خويش در عشق آزمون كرديم ما بند رهرو بود چون عقل و جنون [ ترك عقل ذوفنون كرديم ما ] ترك اين عقل و جنون كرديم ما * خانه را پرداختيم از هست و نيست غير يار از دل برون كرديم ما