محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
75
عرفان الحق ( فارسى )
بر در ما سر به اطاعت گذاشت * زندگى خود به قناعت گذاشت چشم و دلش بد همه بر داد من * مرد بحب من و اولاد من در كف او نيست بجز دامنم * جرم و گناهش همه را ضامنم بر در عفوم به پناه آمده * سوى ثوابى ز گناه آمده هيچ ندارد به كف از زاد راه * جز دل شرمنده و روى سياه نك به صفا غيرت طورش كنم * غرق يم رحمت و نورش كنم راحت آماده به روحش دهم * دولت عقبى به فتوحش دهم اى اسد الله به دارائيت * بر دل بيدار و دلآرائيت سوى دلم يك نظر از غيب كن * پاكش از آلودگى و عيب كن اى كرمت سلسله جنبان من * بند غمت سلسله جان من فقر مرا لطف تو معمور داشت * ملك سليمان به كف مور داشت ملك تو بس وافر و معمور بود * هر دوجهان قسمت يك مور بود تا نگرد دايره موريم * چرخ زند دور به مأموريم خرقه فقرم چو تو دادى بدوش * از شرف خرقه عيوبم بپوش باز يكى همت شاهانه كن * دوره ما گرم به پيمانه كن دور جهان بر روش و سير تست * هرچه رسد بر همه كس خير تست خاصه كه ما در غم و جوش توايم * حلقهكش و حلقه به گوش توايم حلقه ما را خوش و مسرور دار * چشم بد از دوده ما دور دار گر تن ما لايق آتش بود * هم به اميدى دل ما خوش بود