محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

35

عرفان الحق ( فارسى )

گر يك از صد هزار نعمت خود * باز گيرد دمى به حكمت خود بر تو ابواب خير بسته شود * رشته هستيت گسسته شود هريك از پنج حس فرزانه * مدد از حق برد جداگانه موبه‌مويت ز حق برد امداد * ناسپاسش دد است بلكه جماد عقل و جانى كه جود حق دادش * شكر منعم چرا شد از يادش ؟ گر ز درويشيت نشانى هست * شكر كن تا تو را توانى هست شكر تنها نه با زبان آيد * بل بايمان و عقل و جان بايد لفظ شكرت ز شكر كاشف نيست * اين‌چنين شكر شكر عارف نيست شكر يعنى كه نعمت حضرت * نشود صرف جز كه در خدمت دهدت هرچه او ز فياضى * حق خود دان و شو بدان راضى حق هر ذى حقى كه حضرت داد * همه بر حكمت و عدالت داد تو مگو از چه اين كم آن بيش است * بهر آن نوش و بهر من نيش است اين تو بينى كه نيست آبت صاف * ورنه او داده حق ما ز انصاف خلق اندر قبول فيض وجود * حق خود برد هركس از شه جود نيست اينجا مقام اين تحقيق * خواهم از حق بشكر او توفيق دار دل بر سپاس او حاضر * باش بر هرچه داده او شاكر شكر منعم اگر توئى بنده * عضو عضو تو راست زيبنده عضوها را بجا كنى گر صرف * شكر منعم نموده‌اى بىحرف چشم دادت كه بينى اعجازش * گوش دادت كه بشنوى رازش شكر او گر چنان كنى كه رواست * نعمت افزون شود چنان كه بناست بارالها به شاكران درت * كه نمودند شكر ما حضرت