محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

14

عرفان الحق ( فارسى )

سالك راه خود را رود و كشته خود را درود . آنكه راه‌سپارست با يمين و يسارش چه كار ؟ با همه همراه است و از همه بر كنار . مجذوب حيوة را ريخت و از خود و خلق گريخت . مرتاض بمراد خود نكوشد و بهر زخمى نخروشد . عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد . فقير نه شادى دارد نه غم ، نه زياد گردد و نه كم . هرچه داشت داد ، از براى دزد چيزى ننهاد . ابليس از فقير بگريزد و به او نياويزد . مريد حق را مراقب است و نفس را مصاحب ، به خود مشغول است و از خوديت ملول . مراد هر حقى را برساند و در عطا عاجز نماند . مرشد اول از خود مرد و ثانى مردم را به راه خدا برد . تا نميرد دستى را نگيرد . كامل جمع و فرق را داراست و بر جمع و فرق بىاعتنا . صوفى نه قال دارد نه حال ، نه فراق داند نه وصال ، نه صلح جويد نه جنگ ، نه نقش گيرد نه رنگ ، نه اندك شود نه افزون ، نه وضع پذيرد نه قانون . شيخ شهر علم است و شخص حلم . مجهول ندارد ، مجعول نگذارد نه به نعمتى منقلب شود نه به نقمتى مضطرب . پير نه پرده از رخ گشود نه پرده بر رخ بست همان است كه بود همين است كه هست .