محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

114

عرفان الحق ( فارسى )

را حكماء تمام و فوق التمام گويند . يعنى كمالاتش از خود در خود است و بالفعل حاصل و به هيچ‌چيز و هيچ امر مستكمل از غير نباشد . به هستى خود هست است و بثبوت خود ثابت و به بقاى خود باقى و به حيات خود حى و بعلم خود عليم و به وحدت خود واحد و بوجود خود موجود . وحدتش عارضى نيست تا شريك تواند داشت . هستيش مورد تميز مميزى نيست تا ضدى متصور شود . ذاتش محل كثرت نيست تا عملش واجب بحصول صور باشد . فيضش به اجحاف نيست تا از حد قابليت تجاوز نمايد يا كم آيد . عينش حادث نيست تا به حادثه‌اى متغير شود . وحدتش عددى نيست تا او را ثانى و ثالثى فرض گردد . ظهورش وضعى نيست تا با غيابش تفاوت كند . يعنى خفاء و ظهورش محض هويتند و عين او . اراده‌اش جزافى نيست تا به هرچه نبايد و محل ندارد تعلق گيرد . از مظنه و يقين خلق منزه است و از ادراك و انديشهء ممكن مقدس . و از علم و عقل هر ناقص و كاملى برتر و از تصور و قياس هر ملك و بشرى بيرون . و از ذهن و فهم هر مدركى خارج . هستى همه او راست و جز او وجودى نيست و به حقيقت بودى . در عين تنزيه تشبيه صرف است و در اصل تشبيه تنزيه محض . نه جزو است ، نه كل ، نه مقيد نه مطلق ، نه صرف شىء نه غير شىء ، نه داخل در اشياء و نه خارج ، نه شبيه دارد نه نظير ، نه تبديل يابد نه تغيير . كلما ميز تموه باوهامكم فى ادق معانيه فهو مخلوق مثلكم و مردود اليكم ( 131 ) . اگر گوئى بااين‌حال توجه به او چگونه شايد نمود ؟ گويم از ربط اتم اكملى كه معلول را بذات علت است . تا آنجا كه عقل را راه است بعقل و بعد از آن بنور وجود ، كه از ذات وجود تجلى كند و بر قلب زند ، و آن از تحقيق محقق خارج است . با اينكه او تعالى شأنه از افهام و اوهام خلق منزه است و معرفت ذاتش از حوصله