صفى الدين محمد طارمى

391

انيس العارفين ( تحرير منازل السائرين ) ( فارسى )

و هذه المحبّة هي قطب هذا الشأن ؛ و ما دونها محابّ نادى عليها الألسن ، و ادّعتها الخليقة ، و أوجبتها العقول . « و اين محبّت » يعنى محبّت ذاتى مذكور در درجهء ثالثه . « آن « 1 » قطب اين شأن است ؛ » يعنى سلوك الى اللّه ، و بر اوست مدار اين طريقه ؛ چرا كه عمده در سلوك ترك نمودن اعراض و اعواض است از جهت ابتغاى وجه اللّه ؛ و طلب نمىكند محض حقيقت را مگر صاحب اين محبّت . پس كسى را كه برانگيزاند بر طلب اشراقات انوار اين محبّت فيروز و بهره‌مند مىشود به نهايت مطلوب . « و مادون آن محبّت » از محبّات - مذكوره در دو « 2 » درجهء اوّل - محبّتهايى است كه « ندا مىدهد بر او زبانها ؛ » يعنى وصف مىكنند او را واصفان ، و ممكن است تعبير از او . چرا كه آن محبّات مجعول و معقول و متعلّقند به اغراضى كه اقتضا نمىكند فنا را ، بلكه اقتضا مىكند وجود را و طلب مىكند نفع و لذّت را . و از اين جهت است كه « ادّعا مىكنند او را خليقه » - يعنى خلق - از براى امكان حصول آن محبّات از براى ايشان - اعمّ از آنكه بوده باشد دعواى ايشان صادق يا كاذب - چرا كه بعض او مقامات شريفه است ، مثل محبّت اوصاف ناشيه از صفاى قلب و لطافت روح . و امّا محبّت افعال - مثل احسان و انعام - پس حكم مىكند عقل به وجوب او ، از براى حصول نفع به موجبش ؛ و عقل طلب مىكند نفع را و امر نمىكند به فعلى مگر از براى غرض . پس حكم مىكند به وجوب محبّت منعم و محسن و وجوب شكر را به مقابل نعمت . و امّا اين محبّت ثالثه ، پس او از طورى است كه وراى عقل است ، قهر مىكند نور او عقل را و معزول مىكند او را از حكم كردن ، و برهانى نيست بر آن محبّت مگر وجود آن محبّت . پس ثابت مىكند آن محبّت را شهود آن محبّت .

--> ( 1 ) . اصل : - آن . ( 2 ) . اصل : - دو .