محمد نعيم

59

شرح مثنوى ( فارسى )

[ 2637 ] تا محبّت در درون شعله زند * زَفت گردد و ز « 1 » اثر فارغ كند [ 2638 ] حاجتش نبوَد پى اعلامِ مِهر * چون محبّتْ نورِ خود زد بر سپهر [ 2639 ] هست تفصيلات تا گردد تمام * اين سخن ، ليكن بجو تو و السّلام يعنى : چون‌كه بوى نور حق در مشام جان بنده آيد ، در خانهء بشريت او روشنى افزايد . « 2 » پس در آن وقت آن بنده ، نه مقيّد اثر و سبب و نه مرهون طاعات و آداب باشد . چرا كه مستهلك در ذات حق و مجرّد از صفات خود است . « 3 » در آن وقت ، نه مقيّد طاعت و ادب است و نه مرهون اثر و سبب است كه از هستى خويش فانى و به هستى حق باقى است و در پيدايى محويّت هالك و مفقود است / A 52 / نه او و نه شعور او باقى و موجود است كه « من أراد العبادة بعد الوصول فقد أشرك باللّه » 57 را مصداق است . [ 2640 ] گرچه معنى شد در اين صورت پديد * صورت از معنى قريب « 4 » است و بعيد يعنى : درصورتىكه نور حق به مشام بنده پر شد و بدان نور مشحون و مملوّ گرديد ، اگرچه در اين صورت معنى و حقيقت پديد است و بس كه حقيقت حق مرئى و محسوس است ؛ و ظاهر و صورت - كه عبارت از وجود بنده است - معدوم و مفقود است ؛ و ليكن صورت و ظاهر از معنى هم قريب است و هم بعيد كه به اعتبار ظاهر ، حق و بنده متّحد و يك ذات‌اند . امّا به اعتبار حقيقت و ماهيت ، بنده ديگر است و حق ديگر ؛ چه نسبت خاك را با ربّ ارباب « 5 » كه حقيقت حق واجب الوجود و حقيقت بنده ممكن الوجود است ؛ چنانچه آب و درخت كه به اعتبار ظاهر ، آب و درخت واحدند كه وجود درخت از آب است ؛ امّا به اعتبار حقيقت و ماهيت آب غير درخت است كه ماهيت درخت عناصر اربعه « 6 » است ، به

--> ( 1 ) . ش : از . ( 2 ) . ش : فزايد . ( 3 ) . ش : + و . ( 4 ) . س : فريب . ( 5 ) . ش : رباب . ( 6 ) . ش : اربعه عناصر .