محمد نعيم

56

شرح مثنوى ( فارسى )

بر تعسّر است ، حاصل مىگرديد . پس ايراد كلمهء لا يَنْبَغِي دالّ است بر اينكه ملكى كه احتمال بار حقوق آن ملك متعسّر و متعذّر است ، آن ملك را به من ده . پس در ايراد كلمهء لا يَنْبَغِي دلالت بر اين است كه دعاى سليمان براى شفاعت و شفقت است . و در كلمهء مِنْ بَعْدِي * نيز / B 32 / دلالت است بر عدم بخل و حسد سليمان بر اعطا كردن ملك را به ديگران . چرا كه اگر مدّعاى سليمان از اين دعا بخل و حسد مىبود ، كلمهء مِنْ بَعْدِي * ايراد نمىفرمود . چرا كه بخل و حسد كردن در حقّ كسى كه آن‌كس بعد من موجود خواهد بود ، بىفايده و بىسود است ، و تقييد كلمهء مِنْ بَعْدِي * مخلّ آن مقصود است . چرا كه در صورت تقييد « 1 » دعاى عدم اعطاى ملك مخصوص به آن جماعت خواهد بود كه آن جماعت من‌بعد ظهور خواهد نمود و در صورت اطلاق مستدعى دعاى عدم اعطاى ملك مر آن جماعت را خواهد بود كه در جميع ازمنه موجود باشند . « 2 » [ 2613 ] هركه را بدْهى و بكنى آن كَرَم * آن سليمان است و آن‌كس هم منم [ 2614 ] نبْوَد او بعدى ولى باشد معى * خود معى چه بوَد ؟ منم بىمدّعى [ 2615 ] شرحِ اين فرض است گفتن ، ليك من * بازمىگردم به قصّهء مرد و زن يعنى : شرح اين مدّعا كه بعد از انقراض زمان سليمان و انتهاى دور آن هركه مالك و متصرّف آن ملك گردد ، آن‌كس بىشائبهء غير منم ، فرض است و ليكن اتمام قصّهء مرد و زن ما را نيز غرض است . شرح و بيان اين مدّعا به اين روش « 3 » تواند بود كه ارواح ساير انبيا و كمّل اوليا يك ذات و واحدند كه هيچ تعدّد و تفرقه در ذات وحدت سمات ايشان نيست ، چنانچه اكثر ابيات مشعر اين معنى است . تفرقه در روحِ حيوانى بوَد * نفس واحدْ روح انسانى بوَد

--> ( 1 ) . ش : تقيّد . ( 2 ) . ش : باشد . ( 3 ) . س : روشنى .