محمد رضا لاهورى
66
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى )
قوله : آب و گل چون از دم عيسى چريد * بالوپر بگشاد مرغى شد پريد اشارت است به آيهء : « وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي . » « 1 » قوله : [ چه عجب گر كوه صوفى شد عزيز ] * جسم موسى از كلوخى بود نيز يعنى جسم هركه هست ، از خاك است . پس خدايى كه جسم موسى [ ع ] را برنواخت و مظهر انوار ساخت ، اگر كوه را صوفى كند ، چه عجب ! طنز و انكار كردن پادشاه . . . الخ قوله : اصل ايشان بود ز آتش « 2 » ابتدا * سوى اصل خويش رفتند انتها اين بيت با چندين بيت ما بعد منافاتى ندارد ؛ به آنكه اصل همه از خاك است . مراد آن است كه اينها مظهر قهر بودند . چون افنا و احراق مردم شعار جهودان بود ، و اين صفت پيش از عناصر ديگر داشت ، از اين اثر استدلال كرد به آنكه اصل اينها آتش است ؛ زيرا كه نزد صوفيه اعتبار به آثار است . و از اين جهت گويند خلايق به اعتبار افعال ، دو طايفه [ اند ] : نوريان و ناريان ؛ لطيفيان و قهريان ؛ بهشتيان و دوزخيان . قوله : آب اندر « 3 » حوض اگر زندانيَست * باد نشفش مىكند كان « 4 » كانيَست مىرهاند مىبرد تا معدنش * اندك اندك تا نبينى بردنش وين نفس جانهاى ما را همچنان * اندكاندك دزدد از حبس جهان اشارت است به آنكه ، اسباب وصول چون موجود شود ، هر عنصرى به تدريج به مركز خود پيوندد . چنانچه آب به وسيلهء باد از زندان حوض برآيد و به كان و معدن خود رود ؛ رفتنش محسوس نشود . همچنين باد انفاس ، جانهاى ما را كه در لطافت حكم آب
--> ( 1 ) المائدة ( 5 ) آيهء 110 : « و آنگاه كه به امر من از گل چيزى چون پرنده ساختى و در آن دميدى و به امر من پرندهاى شد . » ( 2 ) در نسخهء ق : آتش ز . ( 3 ) همان : آبها در . ( 4 ) همان : كار .