محمد رضا لاهورى
مقدمه 5
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى )
مقدمه اى خداىِ پاك و بىانباز و يار * دست گير و جُرم ما را درگذار ياد ده ما را سخنهاىِ رقيق * كه تو را رحم آورد آن اى رفيق هم دعا از تو ، اجابت هم ز تو * ايمنى از تو ، مهابت هم ز تو گر خطا كرديم ، اصلاحش تو كن * مصلحى تو اى تو سلطانِ سخُن كيميا دارى كه تبديلش كنى * گرچه جوىِ خون بوَد نيلش كنى اينچنين ميناگريها كارِ توست * و اينچنين اكسيرها ز اسْرار توست اين چه شگفت دارويى است كه سترگترين دردهاى انسانى را درمان است ! اين چه خوشْنواى دلكشى است كه پيوسته از دوست ، در گوش طنينانداز است ! اين چه هوايى است كه همواره پاك است و پاك از هوا ! اين چه كلامى است كه در عين بىرنگى ، رنگين است ! اين چه معنايى است كه گفت بىگفت است ! اين چه آبى است كه تشنگى فراى تشنگى است ! و اين چه آتشى است كه دوزخآشام است و خداى جاى ! مثنوى دفتر عشق است ؛ عشق حاصل كلام مثنوى است .