محمد رضا لاهورى

19

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى )

قوله : صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق * نيست فردا گفتن از شرط طريق مقولهء جان است كه خود را صوفى خوانده . و در اصطلاح صوفيه ، هرچه در [ حال ] حاضر قدم سالك بر آن باشد ، آن را وقت گويند . و اينكه گويند صوفى ابن الوقت است ، مراد آن است كه از شرور و رهزن هرچه بر او متوجه است بدان اقبال ننموده ، معرض است از تعلق دل به ماضى و مستقبل ؛ و رضا داده به قضا . پس ابن الوقت در مرتبهء صحو باشد و ادب وقت از دست ندهد ؛ چنانچه فرزند ادب پدر را . و اينكه ابو الوقت گويند كنايه از سكر صوفى است و محويت او در تجلى ذات . مثلا بايزيد صورتا ابن الوقت بود كه ادب وقت نماز و ديگر طاعات از او فوت نشد . و حقيقتا ابو الوقت بود كه : « سبحانى ما أعظم شأنى « 1 » » چون بر زبان او گذشت ، شمشير و كارد بر وى زدند مجروح نشد و به حكم ابويت بر وقت غالب آمد . و گرنه مقتضاى وقت آن بود كه مجروح يا مقتول شدى ؛ اما وقت را از عمل انداخت و مغلوب ساخت . قوله : صوفى ابن الحال باشد در مثال * گرچه هر دو فارغند از ماه و سال « 2 » حال در اصطلاح اين طايفه ، واردى است بر قلب سالك كه چون برق خاطف پايدار نبود ، زود زائل شود . و حال قرين وقت است ، چنانچه روح جسد را . پس وقت به حال محتاج است كه خلفاى وقت به حال باشد . اما در فراق از ماضى و مستقبل هر دو متحدند ؛ چنانچه خود مىفرمايند : گرچه هر دو فارغند از ماه و سال . و حاصل معنى آنكه ، جان خود را ابن الوقت و ابن الحال وامىنمايد و مىگويد : اگرچه وقت و حال هر دو را به ماضى و مستقبل كار نيست ، اما حال نسبت به وقت سريع الزوال است . مرا اين حال دانسته ، كار مرا به وقت ديگر حواله مكن . قوله : گفتم ار عريان شود او در عيان * نى « 3 » تو مانى نى « 4 » كنارت در « 5 » ميان چنانچه آب وقتى كه صاف مىشود ، موج و حباب نابود گردد .

--> ( 1 ) نك : تمهيدات ؛ صص 62 ، 159 ، 214 و . . . « پاكا كه منم ؛ چه بزرگ است مقام من . » ( 2 ) اين بيت ، در نسخهء ق يافته نشد ؛ نك : از دريا به دريا ؛ ذيل صوفى . ( 3 و 4 و 5 ) در نسخهء ق : نه .