الفيض الكاشاني

92

عرفان مثنوى ( فارسى )

گر بپرّانيم تير آن نى ز ماست * ما كمان و تيراندازش خداست اين نه جبر اين معنى جبارى است * ذكر جبارى براى زارى است زارى ما شد دليل اضطرار * خجلت ما شد دليل اختيار گر نبودى اختيار اين شرم چيست * اين دريغ و خجلت و آزرم چيست ؟ زجر استادان و شاگردان چراست ؟ * خاطر از تدبيرها گردان چراست ؟ ور تو گويى غافل است از جبر او * ماه حق پنهان شد اندر ابر او هست اين را خوش‌جواب ار بشنوى * بگذرى از كفر و در دين بگروى حسرت و زارى گه بيمارى است * وقت بيمارى همه بيدارى است آن زمان كه مىشوى بيمار تو * مىكنى از جرم استغفار تو مىنمايد بر تو زشتى گنه * مىكنى نيّت كه بازآيم به ره عهد و پيمان مىكنى كه بعد از اين * جز كه طاعت نبودم كار گزين چون يقين گشت اينكه بيمارى تو را * مىنبخشد هوش و بيدارى تو را پس بدان اين اصل را اى اصل‌جو * هركه را در دست او بر دست كو هركه او بيدارتر پردردتر * هركه او آگاه‌تر رخ زردتر گر ز جبرش آگهى زاريت كو * بينش زنجير جبّاريت كو ؟ بسته در زنجير چون شادى كند * كى اسير حبس آزادى كند ؟ ور تو مىبينى كه پايت بسته‌اند * بر تو سرهنگان شه بنشسته‌اند پس تو سرهنگى مكن با عاجزان * زانكه نبود طبع و خوى عاجزان چون تو جبر او نمىبينى مگو * ور همىبينى نشان ديد كو ؟ در هر آن كارى كه ميلت است بدان * قدرت خود را همىبينى عيان وندر آن كارى كه ميلت نيست و خواست * خويش را جبرى كنى كين از خداست انبيا در كار دنيا جبرىاند * كافران در كار عقبا جبرىاند انبيا را كار عقبا اختيار * جاهلان را كار دنيا اختيار زانكه هر مرغى به سوى جنس خويش * مىپرد او در پس و جان پيش‌پيش كافران چون جنس سجّين آمدند * سجن دنيا را خوش‌آيين آمدند