الفيض الكاشاني

93

عرفان مثنوى ( فارسى )

انبيا چون جنس عليين بدند * سوى علّيين جان و دل شدند در معانى قسمت و اعداد نيست بىدو باشد تا تويى صورت‌پرست * پيش او يك گشت كز صورت برست چون به صورت بنگرى چشم تو دوست * تو به نورش درنگر كز چشم توست نور هر دو چشم نتوان فرق كرد * چون‌كه در نورش نظر انداخت مرد ده چراغ ار حاضر آيد در مكان * هريكى باشد به صورت غير آن فرق نتوان كرد نور هر يكى * چون به نورش روى آرى بىشكى گر تو صد سيب و صد آبى بشمرى * صد نمايد يك شود چون بفشرى در معانى قسمت و اعداد نيست * در معانى تجزيه و افراد نيست اتحاد يار با ياران خوش است * پاى معنى گير صورت سركش است صورت سركش‌گدازان كن به رنج * تا ببينى زير آن وحدت چو گنج ور تو نگذارى عنايت‌هاى او * خود گدازد اى دلم مولاى او او نمايد هم به دلها خويش را * او بدوزد خرقهء درويش را منبسط بوديم يك جوهر همه * بىسر و بىپا بديم آن سر همه يك گهر بوديم همچون آفتاب * بىگره بوديم و صافى همچو آب چون به صورت آمد آن نور سره * شد عدد چون سايه‌هاى كنگره كنگره ويران كنيد از منجنيق * تا رود فرق از ميان اين فريق شرح اين را گفتمى من از مرى * ليك ترسم تا بلغزد خاطرى نكته‌ها چون تيغ فولاد است تيز * گر ندارى تو سپر واپس گريز پيش اين الماس بىاسپر ميا * كز بريدن تيغ را نبود حيا زين سبب من تيغ كردم در غلاف * تا كه كج‌خوانى نخواند بر خلاف