الفيض الكاشاني
91
عرفان مثنوى ( فارسى )
همه چيز از اوست ديو را نطق تو خامش مىكند * گوش ما را گفت تو هش مىكند گوش ما هوش است چون گويا تويى * خشك ما بحر است چون دريا تويى با تو ما را خاك بهتر از فلك * اى سماك از تو منوّر تا سمك بىتو ما را بر فلك تاريكى است * با تو اى مه اين فلك بارى ، كى است ؟ ما چو چنگيم تو زخمه مىزنى * زارى از ما نى تو زارى مىكنى ما چو ناييم و نوا در ما ز توست * ما چو كوهيم و صدا در ما ز توست ما چه شطرنجيم اندر برد و مات * برد و مات ما ز توست اى خوشصفات ما كه باشيم اى تو ما را جان جان * تا كه ما باشيم با تو در ميان ما عدمهاييم و هستىهاى ما * تو وجود مطلقى فانىنما ما همه شيران ولى شير علم * حملهشان از باد باشد دمبهدم حملهشان پيدا و ناپيداست باد * آنكه ناپيداست هرگز كم مباد باد ما و بود ما از داد توست * هستى ما جمله از ايجاد توست لذت هستى نمودى نيست را * عاشق خود كرده بودى نيست را لذت انعام خود را وامگير * نقل و باده و جام خود را وامگير ور بگيرى كيت جستوجو كند * نقش با نقاش چون نيرو كند منگر اندر ما مكن در ما نظر * اندر اكرام و سخاى خود نگر ما نبوديم و تقاضامان نبود * لطف تو ناگفتهاى ما مىشنود نقش باشد پيش نقاش و قلم * عاجز و بسته چو كودك در شكم پيش قدرت خلق جمله بار كه * عاجزان چون پيش سوزن كار كه گاه نقش ديو و گه آدم كند * گاه نقش شادى و گه غم كند دست نى تا دست افشاند به دفع * نطق نه تا دم زند در ضرّ و نفع تو ز قرآن بازخوان تفسير بيت * گفت ايزد ما رميت اذ رميت « 1 »
--> ( 1 ) - اشاره به آيهء 17 سورهء الأنفال : « ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ » .