الفيض الكاشاني

90

عرفان مثنوى ( فارسى )

چون خدا آمد شود جوينده لا پشّه آمد از حديقه وز گياه * وز سليمان گشت پشّه دادخواه كه اى سليمان معدلت مىگسترى * بر شياطين و آدمى زاد و پرى داد ده ما را كه بس زاديم ما * بىنصيب از باغ و گلزاريم ما مشكلات هر ضعيفى از تو حل * پشّه باشد در ضعيفى خود مثل پس سليمان گفت : اى انصاف‌جو * داد و انصاف از كه مىخواهى ؟ بگو گفت پشّه : داد من از دست باد * كو دو دست ظلم بر ما برگشاد ما ز ظلم او به تنگى اندريم * با لب‌بسته از او خون مىخوريم پس سليمان گفت : اى زيباروى * امر حق بايد كه از جان بشنوى حق به من گفته است هان اى دادور * مشنو از خصمى تو بىخصم دگر تا نيايد هر دو خصم اندر حضور * حق نيايد پيش حاكم در ظهور گفت : قول توست برهانى درست * خصم من باد است او در حكم توست بانگ زد آن شه كه اى باد صبا * پشّه افغان كرد از ظلمت بيا باد چون بشنيد آمد تيزتيز * پشّه بگرفت آن زمان راه گريز پس سليمان گفت اى پشّه كجا * باش تا بر هر دو رانم من قضا گفت : اى شه مرگ من از بود اوست * خود سياه اين روز من از دود اوست او چو آمد من كجا يابم قرار * كو برآرد از نهاد من دمار همچنين جوياى درگاه خدا * چون خدا آمد شود جوينده لا گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست * ليك اول آن بقا اندر فناست