الفيض الكاشاني

81

عرفان مثنوى ( فارسى )

حلقه‌هاى سلسلهء تو ذو فنون * هريكى حلقه دهد ديگر جنون داد هر حلقه فنونى ديگر است * پس مرا هر دم جنونى ديگر است پس فنون باشد جنون اين شد مثل * خاصه در زنجير اين مير اجل آن‌چنان ديوانگى بگسست بند * كه همه ديوانگان پندم دهند از محبت تلخها شيرين شود از محبّت تلخ‌ها شيرين شود * از محبّت مسها زرّين شود از محبّت دردها صافى شود * از محبّت دردها شافى شود از محبّت مرده زنده مىكنند * از محبّت شاه بنده مىكنند اين محبّت هم نتيجهء دانش است * كه ؟ گزافه بر چنين تختى نشست ؟ دانش ناقص كجا اين عشق زاد * عشق زايد ناقص امّا بر جماد بر جمادى رنگ مطلوبى چو ديد * از صفيرى بانگ محبوبى شنيد دانش ناقص نماند فرق را * لاجرم خورشيد داند برق را چون‌كه ملعون خواند ناقص را رسول * بود در تأويل نقصان عقول برق آفل باشد و بس بىوفا * آفل « 1 » از باقى ندانى بىصفا نورهاى چرخ ببريده پيست * آن چو لا شرقى و لا غربى كيست ؟ برق مىخندد چه مىخندد بگو * بر كسى كه دل نهد بر نور او برق را خود يخطف « 2 » الابصار دان * نور باقى را همه انصار دان چون خليل از آسمان هفتمين * بگذر و گو لا احبّ الآفلين « 3 » اين جهان تن غلطانداز شد * جز مر آن را ، كو ز شهوت باز شد

--> ( 1 ) - آفل : ناپديدشونده ، غروب‌كننده . ( 2 ) - خيره كردن برق بينايى . ( 3 ) - جمع ، ناپديدشوندگان ؛ چنان‌كه ابراهيم در غروب ماه و ستاره و خورشيد گفت ناپديدشوندگان را دوست ندارم . سوره انعام ، آيه 76 .