الفيض الكاشاني
80
عرفان مثنوى ( فارسى )
روضه جانت گل و سوسن گرفت بىادب حاضر ز غايب خوشتر است * حلقه گرچه كج بود ، نه بر در است ؟ اى تن آلوده به گرد حوض گرد * پاك كى گردد برون حوض مرد پاك كو از حوض مهجور اوفتاد * او ز پاكى خويش هم دور اوفتاد پاكى اين حوض بىپايان بود * پاكى اجسام كمميزان بود زانكه دل حوضى است ليكن از كمين * سوى دريا راه پنهان دارد اين پاكى محدود تو خواهد مدد * ورنه اندر خرج كم گردد عدد آب گفت آلوده را ، در من شتاب * گفت آلوده كه دارم شرم از آب گفت آب اين شرم بىمن كى رود * از من اين آلودگى زائل شود ز آب هر آلوده كو پنهان شود * الحياء يمنع الايمان بود دل ز پايه حوض تن گلناك شد * تن ز آب حوض دلها پاك شد گرد پايه حوض دل گرد اى پسر * هان ز پايه حوض تن مىكن حذر بحر تن بر بحر دل برهم زنان * در ميانشان برزخ لا يبغيان « 1 » گر تو باشى راست ور باشى تو كژ * بيشتر مىرويد و وابس مغژ « 2 » پيش شاهان گر خطر باشد به جان * ليك نشكيبند از آن باهمّتان اى ملامتگر سلامت مر تو را * اى سلامتجو رها كن تو مرا جان من كوره است با آتش خوش است * كوره را اين بس كه خانه آتش است همچو كوره عشق را سوزيد نيست * هركه او زين كوره باشد كور نيست برگ بىبرگى تو را چون برگ شد * جان باقى يافتى و مرگ ، شد چون تو را غم شادى افزودن گرفت * روضهء جانت گل و سوسن گرفت آنچه خون ديگران آن امن توست * بط قوى از بحر و مرغ خانه سست باز ديوانه شدم من اى طبيب * باز سودايى شدم من اى حبيب
--> ( 1 ) - اشاره به آيهء : « مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ » ، سورة الرحمن ، آيهء 20 . ( 2 ) - مغژ ( از مصدر غژيدن ) : خزيدن ، سريدن ، خود را به جايى كشيدن .