الفيض الكاشاني
74
عرفان مثنوى ( فارسى )
او ز بانگ آب بر مى تا عنق * نشنود بيگانه جز بانگ بلق اى خنك آن را كه او ايام بيش اى خنك آن را كه او ايام بيش * مغتنم دارد گذارد وام خويش اندر آن ايام كش قدرت بود * صحّت و زور دل و قوّت بود و آن جوابى همچو باغ سبز و تر * مىرساند بىدريغى بار و بر چشمهاى قوّت و شهوت روان * سبز مىگردد زمين تن بدان خانه معمور و سقفش بس بلند * معتدل اركان و پى تخليط و بند پيش از آنكه ايّام پيرى دررسد * گردنت بندد به حبل من مسد « 1 » خاك شوره گردد و ريزان و سست * هرگز از شوره نبات خوش نرست آب زور و آب شهوت منقطع * او ز خويش و ديگران نامنتفع ابروان ، چون پالدم زير آمده * چشم را ، نم آمده تارى شده از تشنّج ، رو چو پشت سوسمار * رفته نطق و طعم و دندانها ز كار روز بىگه لاشه لنگ و ره دراز * كارگه ويران عمل رفته ز ساز بيخهاى خوى بد محكم شده * قوّت بركندن آن كم شده شخصى درشتى كجسخن همچو آن شخصى درشتى كجسخن * در ميان ره نشاند او خار و بن « 2 » رهگذريانش ملامتگر شدند * بس بگفتندش بكن آن را نكند هر دمى آن خاربن افزون شدى * پاى خلق از زخم آن پرخون شدى
--> ( 1 ) - اشاره به آيهء 5 سورهء المسد . ( 2 ) - بن : درخت .