الفيض الكاشاني

75

عرفان مثنوى ( فارسى )

جامهاى خلق بدريدى ز خار * پاى درويشان بخستى زارزار چون بجد حاكم به دو گفت اين مكن * گفت آرى بركنم روزيش من مدّتى فردا و فردا وعده داد * شد درخت خار او محكم نهاد گفت روزى خاكش اى وعده كژ * پيش آ در كار ما واپس مغژ « 1 » گفت الايّام يا عم بيننا * گفت : عجّل ، لا تماطل ديننا تو كه مىگويى كه فردا اين بدان * كه به هر روزى كه مىآيد زمان آن درخت بد جوان‌تر مىشود * وين كننده پير و مضطر مىشود خاربن در قوّت و برخواستن * خاركن در پيرى و در كاستن خاربن هر روز و هردم سبزتر * خاركن هر روز زار و خشك‌تر او جوان‌تر مىشود تو پيرتر * زود باش و روزگار خود مبر خاربن دان هريكى خوى بدت * بارها در پاى خار آخر زدت بارها از خوى خود خسته شدى * حس ندارى سخت بىحس آمدى گر ز خسته گشتن ديگر كسان * گه ز خلق زشت تو هست آن رسان غافلى بارى ز زخم آگه نه‌اى * تو عذاب خويش و هر بيگانه‌اى يا تبر برگير و مردانه بزن * تو علىوار اين در خيبر بكن يا به گلبن وصل كن اين خار را * وصل با يار نور و نار را تا كه نور او كشد نار تو را * وصل او گلشن كند خار تو را تو مثال دوزخى او مؤمن است * كشتن آتش ، به مؤمن ممكن است مصطفى فرمود از گفت جحيم * كو به مؤمن لابه‌گر گردد ز بيم گويدش بگذر ز من اى شاه زود * هين كه نورت سوز نارم را ربود « 2 » پس هلاك نار نور مؤمن است * زانكه بىضد دفع ضد لا يمكن است نار ضد نور باشد روز عدل * كان ز قهر انگيخته شد اين ز فضل گر همىخواهى تو دفع شرّ نار * آب رحمت بر دل آتش گمار

--> ( 1 ) - مغژ : ( از مصدر غژيدن ) ، خزيدن ، سريدن ، خود را به جايى كشيدن . ( 2 ) - اشاره به حديث نبوى : « تقول النار للمؤمن جز يا مؤمن فقد أطفأ نورك لهبى » جامع صغير 1 : 132 .