الفيض الكاشاني

68

عرفان مثنوى ( فارسى )

ندايى كاصل هر بانگ و نداست آن ندايى كاصل هر بانگ و نداست * خود ندا آن است و آن باقى صداست ترك و كرد و پارسىگو و عرب * فهم كرده آن ندايى گوش و لب خود چه جاى ترك و تاجيك است و زنگ * فهم كرده آن ندا را چوب و سنگ هر دمى از وى همىآيد الست * جوهر و اعراض مىگردند هست گر نمىآيد بلى زيشان ولى * آمدنشان از عدم باشد بلى مؤمن و ترسا « 1 » جهود و گبر « 2 » و مغ « 3 » * جمله را رو سوى آن سلطان الغ « 4 » بلكه سنگ و كوه و آب و خاك را * هست واگشت نهانى با خدا لذت الهام و وحى اندرونى كاندرون‌ها مست از اوست * هستيى كاين هستهامان هست از اوست كهرباى فكر و هر آواز اوست * لذت الهام و وحى و راز اوست گفت اى جان‌رميده از بلا * وصل را ما درگشاديم ، الصّلا اى خود ما بىخودى و مستىات * اى ز هستى ما هماره هستىات با تو نى لب اين زمان من نو به نو * رازهاى كهنه گويم مىشنو زانكه آن لبها از اين دم مىرسد * بر لب جوى نهان برمىدمد گوش بىگوشى در اين دم برگشا * بهر راز يفعل اللّه ما يشاء

--> ( 1 ) - ترسا : مسيحى . ( 2 ) - گبر : بت‌پرست ، مشرك ، مجوس ، زردشتى . ( 3 ) - مغ : مؤبد زردشت . ( 4 ) - الغ : بزرگ .