الفيض الكاشاني

67

عرفان مثنوى ( فارسى )

گر درافتد در زمين و آسمان * زهره‌هاشان آب گردد در زمان خود ز بيم اين دم بىمنتها * بازخوان فأبين ان يحملنها « 1 » ورنه خود أشفقن منها چون بدى * گرنه از بيمش دل كه « 2 » خون شدى اين نه آن جان است كافزايد زنان * يا گهى باشد چنين گاهى چنان چون تو شيرين از شكر باشى ، بود * كان شكر گاهى ز تو غايب شود چون شكر كردى ز تأثير وفا * پس شكر كى از شكر باشى جدا عاشق ، از خود چون غذا يابد رحيق « 3 » * عقل آنجا گم شود گم اى رفيق عقل جز وى ، عشق را منكر بود * گرچه بنمايد كه صاحب سر بود زيرك و داناست اما نيست نيست * تا فرشته لا نشد اهريمنى است او به قول و فعل ، يار ما بود * چون به حكم حال آيى ، لا بود جان كمال است و نداى او كمال * مصطفىگويان ارحنا يا بلال « 4 » اى بلال افراز بانگ سلسلت * زان دمى كاندر دميدم در دلت زان دمى كآدم از آن مدهوش شد * هوش اهل آسمان بىهوش شد مصطفى بىخويش شد زان خوب‌صوت * شد نمازش از شب تعريس فوت سر از آن خواب مبارك برنداشت * تا نماز صبحدم آمد به چاشت

--> ( 1 ) - قرآن مجيد : سورهء احزاب ، آيهء 72 . ( 2 ) - كه : خرد . ( 3 ) - رحيق : مى ناب ، شراب . ( 4 ) - اشاره به حديث نبوى : « قم يا بلالى فأرحنا بالصلاة » كنوز الحقائق 91 و 106 و 169 ، مسند احمد 5 : 364 و 371 .