الفيض الكاشاني
64
عرفان مثنوى ( فارسى )
گدايان آينهء جود حقند پس گدايان آينهء « 1 » جود حقند * وانكه با حقّند جود مطلقند و آنكه جز اين دوست او خود مردهايست * او بر اين در نيست نقش پردهايست نقش درويش است آن ، نى اصل آن * نقش سگ را تو مينداز استخوان فقر لقمه دارد او نى فقر حق * پيش نقش مردهاى كم نه طبق ماهى خاكى بود درويش نان * شكل ماهى ليك از دريا رمان مرغ خانه است او نه سيمرغ هوا * لوت « 2 » نوشد او ننوشد از خدا عاشق حق است از بهر نوال « 3 » * نيست جانش عاشق حسن و جمال گر توهّم مىكند او عشق ذات * ذات نبود وهم اسما و صفات وهم مخلوق است و مولود آمده است * حق نزاييده است او لم يولد است عاشق تصوير و وهم خويشتن * كى بود از عاشقان ذو المنن عاشق آن وهم اگر صادق بود * آن مجاز او حقيقتكش شود شرح مىخواهد بيان اين سخن * ليك مىترسم ز افهام كهن فهمهاى كهنهء كوتهنظر * صد خيال بد درآرد در فكر بر سماع راست هركس چير « 4 » نيست * لقمهء هر مرغكى انجير نيست نقش اگر غمگين نگارى بر ورق * او ندارد از غم و شادى سبق صورتش غمگين و او فارغ از آن * صورتش خندان و او زان بىنشان آن غم و شادى كه اندر دل خفى است * پيش آن شادى و غم جز نقش نيست
--> ( 1 ) - در نسخهء قونيه : آيت . ( 2 ) - لوت : طعام لذيذ . ( 3 ) - نوال : صواب ، درستى . ( 4 ) - چير : مخفّف چيره .