الفيض الكاشاني

58

عرفان مثنوى ( فارسى )

آنكه او بستهء غم و خنده بود * اين بدين دو عاريت زنده بود باغ سبز عشق ، كو بىمنتهاست * جز غم و شادى درو بس ميوه‌هاست عاشقى زين هر دو حالت برتر است * بىبهار و بىخزان سبز و تر است ده زكات روى خوب ، اى خوب‌رو * شرح جان شرحه‌شرحه « 1 » بازگو كز كرشمه غمزه و غمازه‌اى * بر دلم بنهاده داغ تازه‌اى من حلالش كردم ار خونم بريخت * من همىگفتم حلال ، او مىگريخت چون گريزانى ز نالهء خاكيان * غم چه ريزى بر دل غمناكيان ؟ اى كه هر صبحى كه از مشرق بتافت * همچو چشمه مشرقت در جوش يافت چون بهانه دادى اين شيدات را * اى بهانه شكّر لبهات را اى جهان كهنه را ، تو جان نو * از تن بىجان و دل افغان شنو شرح گل بگذار از غير خدا * شرح بلبل گو كه شد از گل جدا از غم و شادى نباشد جوش ما * با خيال و وهم نبود هوش ما حالتى ديگر بود كان نادر است * تو مشو منكر كه حق بس قادر است جور و احسان رنج و شادى حادث است * حادثان ميرند و حقشان وارث است تو قياس از حالت ايشان « 2 » مكن * منزل اندر جور و در احسان مكن صبح شد اى صبح را پشت و پناه * عذر مخدومى حسام الدين « 3 » بخواه عذر خواه عقل كل و جان تويى * جان جان و تابش مرجان تويى داده‌ى تو چون چنين دارد مرا * باده كبود كه طرب آرد مرا باده در جوشش گداى جوش ما * چرخ در گردش گداى هوش ما باده از ما مست شد نى ما ازو * قالب از ما هست شد نى ما ازو ما چو زنبوريم و قالبها چو موم * خانه خانه كرده قالب را چو موم

--> ( 1 ) - شرحه‌شرحه : قطعه‌قطعه . ( 2 ) - در نسخهء قونيه : انسان . ( 3 ) - حسن بن محمّد بن حسن ، حسام الدين شيخ مولوى ، كه او را در مقدّمهء مثنوى « مفتاح خزائن عرش و امين كنوز فرش و بايزيد وقت و جنيد زمان » مىخواند . ( زندگانى مولانا جلال الدين محمّد ، بديع الزمان فروزان‌فر ، ص 116 ) .