الفيض الكاشاني

59

عرفان مثنوى ( فارسى )

هشيارى به آثار رحمت خداوند اى به كشته زين طلب از كو بگو * چند گويى كان گلستان كو و كو پيش از آن كين خار پا بيرون كنى * چشم تاريك است چون جولان كنى اى برادر ، عقل يك دم با خود آر * دم‌به‌دم در تو خزان است و بهار باغ دل را سبز و تر و تازه بين * پر ز غنچه ورد و سرو و ياسمين ز انبهى برگ پنهان گشته شاخ * ز انبهى گل نهان صحرا و كاخ اين سخنهايى كه از عقل كل است * بوى آن گلزار سرو و سنبل است بوى گل ديدى كه آنجا گل نبود * جوش مل ديدى كه آنجا مل « 1 » نبود بو ، دواى چشم باشد نورساز * شد ز بويى ديدهء يعقوب باز بوى بد مر ديده را تارى كند * بوى يوسف ديده را يارى كند تو كه يوسف نيستى ، يعقوب باش * همچو او با گريه و آشوب باش بشنو اين پند از حكيم غزنوى * تا بيابى در تن كهنه ، نوى ناز را رويى ببايد همچو ورد * چون ندارى ، گرد بدخويى نگرد زشت باشد روى نازيبا و ناز * سخت باشد چشم نابينا و درد

--> ( 1 ) - مل : مى .