الفيض الكاشاني

105

عرفان مثنوى ( فارسى )

در دل سفره نگردد مستحيل * مستحيلش جان كند از سلسبيل قوّت جان است اين اى راست‌خوان * تا چه باشد قوّت آن جان جان گوشت پارهء آدمى از زور جان * مىشكافد گوهرا با بحر و كان زور جان كوه‌كن شقّ الحجر * زور جان جان در آن شقّ القمر گر گشايد دل سر انبان راز * جان به‌سوى عرش تازد تركتاز صد هزاران دام و دانه است اى خدا صد هزاران دام و دانه است اى خدا * ما چو مرغان حريص بينوا دم‌به‌دم ما بستهء دام توييم * هريكى گر باز و سيمرغى شويم مىرهانى هر دمى ما را و باز * سوى دامى مىرويم اى بىنياز ما در اين انبار گندم مىكنيم * گندم جمع آمده گم مىكنيم مىنينديشيم آخر ما به هوش * كاين خلل در گندم است از مكر موش اول اى جان دفع شرّ موش كن * آن گهان در جمع گندم جوش كن گرنه موش دزد در انبار ماست * گندم اعمال چل‌ساله كجاست ؟ بشنو از اخبار آن صدر الصدور * لا صلاة تمّ الّا بالحضور « 1 » ريزه‌ريزه صدق هر روزه چرا * جمع مىنايد در اين انبار ما بس ستارهء آتش از آهن جهيد * وان دل سوزيده پذرفت و كشيد ليك در ظلمت يكى دزد نهان * مىنهد انگشت بر استارگان مىكشد استارگان را يك‌به‌يك * تا كه نفروزد چراغى از فلك گر هزاران دام باشد هر قدم * چون تو با مايى نباشد هيچ غم چون عناياتت بود با ما مقيم * كى بود بيمى از آن دزد لئيم هر شبى از دام تن ارواح را * مىرهانى مىكنى الواح را

--> ( 1 ) - اشاره به حديث نبوى : « لا صلاة الا بحضور القلب » احياء العلوم 1 : 110 .