الفيض الكاشاني

106

عرفان مثنوى ( فارسى )

مىرهند ارواح هر شب زين قفس * فارغان بىحاكم و محكوم كس شب ز زندان بىضرر زندانيان * شب ز دولت بىخبر سلطانيان بىغم و انديشهء سود و زيان * بىخيال اين فلان و آن فلان حال عارف اين بود بىخواب هم * گفت ايزد هم رقود « 1 » زين مرم خفته از احوال دنيا روز و شب * چون قلم در پنجهء تقليب رب آنكه او پنجه نبيند در رقم * فعل پندارد به جنبش از قلم شمه‌اى زين حال عارف وانمود * خلق را هم خواب حسّى در ربود رفته در صحراى بىچون جانشان * روحشان آسوده در ابدانشان وز صفيرى باز دام اندر كشى * جمله را در داد و در داور كشى چون‌كه نور صبحدم سر برزند * كركس زرّين گردون پر زند فالق الاصباح اسرافيل‌وار * جمله را در صورت آرد زان ديار روح‌هاى منبسط را تن كند * هر تنى را باز آبستن كند اسب جانها را كند عارى ز زين * سرّ النوم اخو الموت « 2 » است اين ليك بهر آنكه روز آيند باز * مىنهد بر پايشان بند دراز تا كه روزش واكشد زان مرغزار * وز چراگاه آردش در زير دار كاش چون اصحاب كهف اين روح را * بند كردى ، يا چو كشتى نوح را تا از اين طوفان بيدارى و هوش * وارهيدى اين ضمير چشم و گوش اى بسا اصحاب كهف اندر جهان * پهلوى تو پيش تو هست اين زمان غاربا او يار با او در سرود * مهر بر چشم است و بر گوشت ، چه سود

--> ( 1 ) - اشاره به آيه : « وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ » سوره كهف آيه 18 . ( 2 ) - اشاره به حديث نبوى : « النوم أخو الموت و لا يموت اهل الجنة » جامع صغير 2 : 188 .