الفيض الكاشاني
104
عرفان مثنوى ( فارسى )
از سر كه « 1 » سيلهاى تيزرو * وز تن ما جان عشقآميز رو در هواى عشق حق رقصان شوند جانهاى بسته اندر آب و گل * چون رهند از آب و گلها شاددل در هواى عشق حق رقصان شوند * همچو قرص بدر بىنقصان شوند جسمشان در رقص و جانها خود مپرس * وانكه گردد جان از آنها خود مپرس كم فشار اين پنبه اندر گوش جان گر نخواهى در تردّد هوش جان * كم فشار اين پنبه اندر گوش جان تا كنى فهم آن معمّاهاش را * تا كنى ادراك رمز و فاش را پس محلّ وحى گردد گوش جان * وحى چه بود گفتن از حس نهان گوش جان و چشم جان جز اين حس است * گوش عقل و گوش حس ، زين مفلس است اين معيّت با حق است و جبر نيست * اين تجلّى مه است اين ابر نيست ور بود اين جبر جبر عامه نيست * جبر آن امّارهء خودكامه نيست جبر را آنان شناسند اى پسر * كه خدا بگشادشان درد آن بصر غيب و آينده بر ايشان گشت فاش * ذكر ماضى پيش ايشان گشت لاش « 2 » اختيار و جبر ايشان ديگر است * قطرهها اندر صدفها گوهر است هست بيرون قطرهء خورد و بزرگ * در صدف درهاى خورد است و سترگ اختيار و جبر در تو بدخيال * چو در ايشان رفت شد نور جمال نان چو در سفره است باشد او جماد * در تن مردم شود او روح شاد
--> ( 1 ) - كه : مخفّف كوه . ( 2 ) - لا شيء : بيهوده ، بىارزش .