الفيض الكاشاني

157

كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى )

نسيم گلشن عشقت چو گل ، تا داد بر بادم * چو سرو از محنت بار تعلق ساخت آزادم در افغانم ز هجر و از جفاى يار ، دلشادم * چنان از شوخى مضراب غم لبريز فريادم كه رگ بر استخوانم تار طنبور است پندارى * مرا « 1 » مخمورى چشمت چنان كرده است مدهوشم كه آرند از در ميخانهء غم ، دوش بر دوشم * ازين حسرت نخواهد برد از شب تا سحر هوشم شبى كز گلبن ناز تو خالى باشد آغوشم * به چشمم خواب مخمل نيش زنبور است پندارى « 2 » بيار اى ساقيا جامى ، بده از ساغر عشقم * رساند تا مرا افتان‌وخيزان بر در عشقم چو من پروانهء آتش‌پرست مجمر عشقم * سرم از سجده بُت عار دارد ، كافر عشقم كدوى سرنگونم ، تاج فغفور است پندارى * نپندارى كه دوران عاشقان را بينوا دارد ز هر جانب غمى روآورد از بهر ما دارد * دلم را ناوك نازش هميشه مبتلا دارد به خون آغشته آهم بوى خاك كربلا دارد * گل داغ چراغ محفل نور است پندارى مرا آئينه‌سان از يك نگاهش بىخبر دارد * چو عاشق مست شد معشوق از رخ پرده بردارد ز بس در بزم جانان ناله‌ام امشب اثر دارد * ز روى لطف گاهى بر من شيدا نظر دارد نهال باغ خيرت دار منصور است پندارى * اگرچه « هاديا » از معصيت مردود درگاهم ولى از رحمت بىمنتهايش اندك آگاهم * به رحمت‌هاى او امّيدوارم گرچه گمراهم صف صحراى محشر مىشود دشت از تف آهم

--> ( 1 ) - اين مصراع در عين لطافت حشو تكرار ضمير مفعولى . ( 2 ) - مقصود از خواب خفتن نبوده بلكه برجستگى مخمل و يا قالى است كه هنوز هم خواب گفته مىشود .