الفيض الكاشاني

128

كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى )

چشم ظاهربين نبيند « 1 » ، چشم باطن باز كن * تا ز علم و فضل بينى غرق زيور فيض را سينه‌اش بحر علوم و اندر آن بحر عميق * نه صدف از نه فلك لبريز گوهر فيض را چرخ هشتم را ز انجم غرق زيور ساختند * تا گه تدريس گردد كرسى زر فيض را مدرسش از انس و جن چون برگ در گل تو به تو * آسمان چتر سليمانى است بر سر فيض را حلقهء درسش شده گوى زمين را منطقه * قدسيان زانو شكسته در برابر فيض را نه فلك نه قبّه آمد بر بناى مدرسش * همچنان صد حلقهء تدريس بر در فيض را از ضمير روشنش كان لوح محفوظ آمده * صورت آفاق و انفس در برابر فيض را بر فلك بنهاد از برهان سُلّم نردبان * شد فلك از كلى و جزئى مسخّر فيض را گرنه ختم انبياء مىگشت بر خير الرّسل * گفتمى بىمعجز و برهان پيمبر فيض را تا شود بر عرش و خواند خطبه بر خيل ملك * نه فلك بنهاد از نه پايه منبر فيض را چون فلك در وجد و شوق و عالمى پرفيض از او * هست در عالم مدار چرخ اخضر فيض را از سبك‌روحى اگر بندد ببال پشّه كوه * گرچه هست از هرچه گويم رتبه برتر فيض را از سبك‌بالى بگردد همچو فانوس خيال * در دمى صد بار گرد شمع انور فيض را رفته بيرون از سبك‌روحى ز قيد ماه و سال * گردش گردون همىسازد « 2 » معمّر فيض را هست از كوچك‌دليها شوخى گهواره‌اش * لنگر دانش نمىدارد موقّر فيض را

--> ( 1 ) - ن . ع : ببند و . ( 2 ) - ن . ع : نمىسازد .