عبد الرزاق اللاهيجي
42
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
توان ز فيض سبكروحى نسيم چمن * پريد بىمدد بالوپر چو رنگ حنا هوا ز بس كه رطوبت گرفته نيست عجب * كه كار آب كند با صحيفه موج هوا چو موج بحر پرآبست موجهء سوهان * ز بس كه آب گرفتند از هوا اشيا ز فيضِ عامِ طراوت چنان ترى شده عام * كه زهد نيز نماندست خشك در دنيا ميان سبزه تواند نهان شدن آتش * ز اعتدال طبيعت چو باده در مينا كنون كه سبزه برآمد ز سنگ هست اميد * كه سبز در دل خوبان كنيم تخم وفا بيا ببين كه در احياى مردگان نبات * نيابت دم عيسى كند نسيم صبا عموم يافت ز بس اعتدال ممكن نيست * دم ريا شود از معتدل ولى به ريا ميان ابر سيه آفتاب پنهانست * چو زير طرهء شبرنگ چهرهء زيبا ز ازدحام سحاب فضاى عالم كون * ز بس كه راه نيابد به روى ارض ضيا ره نزول كند گم ز تيرگى باران * از ان فروزد هردم چراغ برق هوا سپاه ابر به روى هواست چون ظلمات * درو نهان شده باران بسان آب بقا ز بس كه متصل آيد ز قطره رسم شود * هزار دايره بر سطح آب در يك جا شدست قوس و قزح چون كمان حلّاجى * كه پنبه مىزند از ابرو مىدهد به هوا به باغ شاخ گل امروز نايب موساست * كز آستين خود آرد برون يد بيضا به وصف آب و هوا چون شوم صحيفهنگار * هزار غنچهء معنى شود شكفته مرا شكفته مىرِزد هر حرف غنچه از قلمم * گه رقم زدنش چون كنم خيال صبا رسيده تا به زبانم شكفته مىگردد * به آب و تاب كنم چون حديث غنچه ادا به سينه غنچهء پيكان شكفته جا گيرد * درين هوا چو خدنگى شود ز شست رها به دهر غنچهء نشكفته غنچهء دل ماست * و گرنه نامى ماندى ز غنچه چون عنقا شهاب نيست به شب كز وفور فيض رياض * ستاره از فلك آيد براى كسب هوا چنين كه روحفزا گشته است پندارى * هوا شميم گرفته ز تربت زهرا چه تربتى كه بود آبروى گوهر دين * چه تربتى كه بود نور چشمِ نور و ضيا چه تربتى كه رسد گر غبار آن به فلك * هزار جان گرامى كند بنقد فدا چه تربتى كه بود ننگش از گرانقدرى * عبير جيب و بغل گر نمايدش حورا خجسته تربت پاكى كه گوهر عصمت * درو گرفته چو دُر در دل صدف مأوا نهال گلشن عصمت گل حديقهء دين * سرور سينهء بىكينهء رسول خدا گرانبها صدف گوهر حسين و حسن * قياس منتبج قدر ائمهء و الا نتيجهاى كه ز انتاج قدر او زادند * نتايج كرم و علم و فضل و جود و سخا پى نتايج احدى عشر ز روى شرف * على مقدمهء كُبريَست و او صغرى