عبد الرزاق اللاهيجي
43
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
زهى جلالت قدرى كه زادهء نسبش * بزرگ ملت و دينست تا به روز جزا سيادت از شرف اوست نور چشم نسب * شرافت از نسب اوست تاج غرّ و علا ز بندگان وفايش چه ساره چه هاجر * ز دايگان سرايش چه مريم و حوا فتان به خاك درش صد هزار حوراوَش * دوان به گرد سرش صد هزار آسيه سا كنيزى حرمش آرزوى بانوى مصر * گدايى درش امّيد پادشاه سبا كه بود جز وى بنت الرسول و البضعه * كرا جز اوست لقب البتول و العذرا هنوز طينت حوا نگشته بود خمير * كه بود نامزدش گشته سرورى نسا بود ز غايت عصمت به ذات پاكش ختم * چنان كه ختم نبوت به خواجهء دو سرا به خود سپهر چه مقدار ازين هوس باليد * كه گردد از پى جاهش كمينه پردهسرا وليك غافل ازين در طريق عقل و قياس * كه در حباب چه مقدار گنجد از دريا مقرنس فلكش پايهاى ز قصر جلال * مسدّس جهتش عرصهاى ز صحن سرا فضاى عالم قدرش اگر بپيمايند * مساحتش نكند و هم لا مكان پيدا عروس كنه جلالش نقاب نگشايد * مگر به حجلهء علم خداى بىهمتا به وهم عرصهء قدرش نمىتوان پيمود * محيط را نتوان كرد طى به زور شنا كنند طول زمان حلقه حلقه گر چو كمند * به اوج قصر جلالش هنوز نيست رسا محيط عرصهء قدرش نمىتواند شد * زمان اگر سر خود را گره كند بر پا درين سخن سر مويى نه جاى اغراقست * مجردات برونند از دى و فردا هم آن زمان طويل و هم اين مكان عريض * نظر به عالم قدسست ذرّه در صحرا به چشم ظاهر قدرش نمىتوان ديدن * نگاه ظاهريان از كجا و او ز كجا به چشم ظاهر اگر هم نظر كنى بينى * كه رفته قدرش از هرچه هست بر بالا طهارت نسب او را سلامى از آدم * جلالت حسب او را پيامى از حوا شرافتش ز ازل بوده همعنان قدم * جلالتش به ابد رفته همركاب بقا به شير پرورشش دايگى نموده قدر * به حجر تربيتش مادرى نموده قضا اگر به حكم خود اينجاش غصب حق ظالم * كند ، چه مىكند آنجا كه حاكمست خدا اگرچه ايذى « 1 » او سهل داشت زين چه كند * كه كرده است خدا و رسول را ايذا بزرگوارا آنى كه وصف رتبهء تو * به جبرئيل و خدا و پيمبرست سزا مرا چه حد كه كنم وصف رتبهء شأنت * مرا چه حد كه شوم درخور تو مدحسرا تويى كه مدح تو كرده خداى عزّ و جلّ * تويى كه وصف ترا كرده خواجهء دو سرا
--> ( 1 ) - ايذى ( ممال ايذا ) .