عبد الرزاق اللاهيجي

33

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

بر چهرهء زردم اثر سيلى غم بين * هرگز نزند كس به ازين سكه به زر بر غمنامهء عاشق به كبوتر نتوان داد * هرگز نسپردست كسى شعله به پر بر عاشق ز كجا و سرو سامان جدايى * پيچيده‌ام از درد تو خود را به سفر بر انديشهء زلف تو به سودا كشد آخر * اين دود مپيچاد كسى را به جگر بر بار دل ساحل نتوان بود ازين بيش * دانسته فكن زورق هستى به خطر بر دام عجبى عيش به راه تو فكندست * گر مرد غمى جانى ازين ورطه بدر بر گرديد به كام دل خسرو لب شيرين * فرهاد دگر گو نزند سر به كمر بر از تخت كى و تاج كيان خوشترم آيد * هرجا كف خاكى كه توان كرد به سر بر خاك حرم روضهء پاكى كه ملايك * چون سرمهء امّيد كشندش به بصر بر با حسرت خاك درِ اين غيرت فردوس * در روضهء رضوان نتوان برد بسر بر درگاه شهنشاه دو عالم كه به رفعت * گردون نتواند كه درآيد به نظر بر آن شاه قضا حكم كه تمثال نظيرش * صورت ننمودست به مرآت قدر بر شاهى كه بود حاجت ملت به وجودش * چون مادّه محتاج به تقويم « 1 » صور بر گر تخت شهنشاهى او در نظر آيد * در زير بود نه فلك و او به زبر بر سلطان هدى شير خدا شاه ولايت * كز انفس و آفاق به فضلست و هنر بر مداح پيمبر چه در احوال و چه اقوال * ممدوح خداوند به آيات و سور بر آن خير خلايق كه چو او بعد نبى نيست * يك مرد خدا در مَلَك و جن و بشر بر در طينت شمشير وى آن شعله نهانست * كش جان عدو هيمه فرستد به سقر « 2 » بر در لعل سبك‌سير وى آن آب نهفتست * كش پيكر دشمن نكشد جز به جگر بر آن شوخ پرىجلوه كه آرام ندارد * تا تنگ كشد مردم چشمش به نظر بر جز در صف هيجا « 3 » نتوان ديد غبارش * تا سرمه كند شاهد فتحش به بصر بر هرجا كه رود چشم ظفر بر اثر اوست * تا آنكه چو معشوق كشد تنگ به بربر از كوفتن آهن نعلش بدر آرد * در سنگ اگر خصم كند جا چو شرر بر بر جادهء مسطر « 4 » رقم حرف شتابش * چون برق نمايد ز رگ ابر گذر بر با تيغ دوسر يكسره آفاق بگيرد * عالم همه گر تيغ و سنانست و سپر بر از خاربن كفر رگ و ريشه برآرد * بالفرض اگر ريشه دواند به حجر بر گر بانگ زند بر ازل از دور نهيبش * جز با ابدش دست نبينى به كمر بر

--> ( 1 ) - تقويم ، قايم كردن چيزى . ( 2 ) - سقر ، دوزخ . ( 3 ) - هيجا ، جنگ . ( 4 ) - مسطر - ق 4 / 6 .