عبد الرزاق اللاهيجي
30
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
ز نگاه گرم تو رنگ من پرد ار ز چهره عجب مدان * كه نگاه رنگ پران تو به چمن نويد خزان دهد تو عنان كشيده كنى نگاه و دو عالم از تو به خون دل * چه شود دمى كه نگاه تو به سمند غمزه عنان دهد تو به وعده مىدهيم فريب و من از نهايت سادگى * به سراب بردهام اين گمان كه به تشنه آب روان دهد نگهت نهفته به من رسيد و ز ننگ كشتن من گذشت * به اجل كه داشته اين گمان كه بگيرد آنگه امان دهد تو ستم زياده ز حد كنىّ و دلم زياده ز حد تُنُك * مگر آنكه داده جفا ترا به من از تو تاب و توان دهد غم ناتوانى من نمىخورى و ندانم ازين سپس * كه تواند آنكه چو من قرار ستيزهء تو به جان دهد نه غم ترا گذرى ز من نه شكيب را نظرى به من * كه محبت تو ز جان من همه اين برد همه آن دهد نگهت به من گه بيخودى بود آنچنانكه كسى به مست * كه بود گران سرش از پيالهء باده رطل گران دهد دل قمريان به روش نمىرود اى صنم به چمن درآ * كه خرام تو روشى ز جلوه به ياد سرو روان دهد كُشدم ملامت زندگى پس ازين ز غصه خوش آن زمان * كه براى كشتنم ابروى تو به غمزهء تو زبان دهد نگه ستيزهگرِ تو رسم نوى نهاده به دلبرى * دل مردمان برد آشكار و به طرهء تو نهان دهد كه به خسرو آورد اين خبر كه به ياد يار تو كوهكن * لب بيستون مكد از هوس دم تيشه بوسد و جان دهد دل من به پرورش تو داده ز ديده خون جگر برون * چه گمان كه نخل اميد من هرآنچه خورده همان دهد ز كمند طرهء پرشكن تو تابم آن قدرى نماند * كه به گاه جلوه نهان قامت تو به موى ميان دهد ز كمان ناز تو تير غمزه نشانهاى چو طلب كند * همه جاى اشارهء ابروى تو به جان خسته نشان دهد