عبد الرزاق اللاهيجي
31
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
نگهت به من نفتد مگر كه ستم به ناز تو گفته است * كه به ناوك تو قرار چلهنشينى چو كمان دهد به ديار عشق پرير خان سود آن كند كه زيان كند * چه خوش آن زمان كه غم تو آيد و سود من به زيان دهد نرسم به كام دل ار ز وصل تو دلخوشم كه مراد من * همه را به رغم فلك بود كه شه زمين و زمان دهد شه بحر و بر علىّ ولى كه كف كفايت جود او * شكم گرسنهء آز را ز عَناى « 1 » فاقه امان دهد نظر عنايت و لطف اگر به غبار رهگذر افكند * نبود عجب كه غبار ره اثر نسيم جنان دهد چه عجب به شعله اگر دهد نگهش طراوت شاخ گل * چه عجب كه فيض نسيم گل نظرش به طبع دخان دهد چو رسد ز صرصر قهر او اثرى به گلشن جاودان * به گل هميشه بهار او اثر سموم خزان دهد دهدار به جنبش آن رضا و به منع اين كند اقتضا * به زمان درنگ زمين دهد به زمين شتاب زمان دهد دل غنچه را نظر عنايتش از نفس خفقان برد * دم صبح را اثر نگاه مهابتش خفقان دهد ز مفاصل فلك امتناع نواهيش حركت برد * به رگ و پى زمى « 2 » امتثال اوامرش جريان دهد نظر حمايت او ز چهرهء زرد خور يرقان برد * نگه سياست او به لالهء سرخرو يرقان دهد پرد ار به بالوپر هواى تو مرغ دل عجب نبود * كه غبار را ز متانت تو وقار كوه گران دهد ز مهابت تو اشارتى چو رسد به جلوه عجب مدان * كه جبال را كَند از زمين و به جلوه چو ريگ روان دهد اگر از عبير غبار كوى تو آب روى چمن شود * نفس صبا بمناسبت لب غنچه بوسد و جان دهد
--> ( 1 ) - عنا ، رنج . ( 2 ) - زمى ، زمين .