عبد الرزاق اللاهيجي
24
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
اگر از راست نرنجد دل بىحوصلهام * حدّ عشق من و حسن تو كجا تا به كجاست عشقم از هرچه توان گفت فزونست ولى * مىتوان خواست ترا درخور حسنى كه تراست با چنين حسن مكن منع من از خواهش خويش * كه ترا ديدن و عاشق نشدن كار خداست ابر را مايه ز درياست ولى چشم مرا * مژه ابريست كه سرمايه ده صد درياست هريك از ديده جدا خون دلم صرف كنند * غلطست اينكه اگر كيسه جدا كاسه جداست پنبه در گوش نه اى گمشدهء وادى عشق * آنكه ره مىزند اين قافله را بانگ دراست هرچه با خسته دلم غمزهء بىرحم تو كرد * نگه گوشهء چشمان تو عذر همه خواست عمرها از تو به دل تخم وفا كاشتهام * آنچه برداشتهام حاصل ازين كشت بلاست پختگى دل به جفاى تو نهادن بودست * آنچه مىسوزدم اكنون طمع خام وفاست گرچه ناكام توام شادم ازين كز دو جهان * به ولاى شه مردان دل من كامرواست شه اقليم ولايت على عاليقدر * كه بر آيات جلالش در جهان تنگ فضاست كبريايش چو درآيد به تجلى صفات * وحدت از كثرت انديشه فتد در كم و كاست خويش را در بغل قطره نهان مىخواهد * در مقامى كه كفش قطرهفشان بر درياست بحر از خجلت دستش به عرق مىآيد * قطره را كى سروسامان شكوه درياست مهر در پيش رخش دست نهد بر سر چشم * ذره را تاب نظربازى خورشيد كجاست جوهر كل نگشايد گره پيشانى * تا شنيدست كه او نايب تقدير قضاست اين خدا داند و آن نايب تقدير خدا * كفر را بر سر اين مسئله با دين غوغاست نه فلك نقطهء موهوم نمايد به نظر * در بر قصر جلالش كه جهان تنهاست قدرش آنجا كه زند خيمه به صحراى ظهور * عرش را جا ز ادب در پس ديوار خفاست با تمناى عطاى كفش از گوهر كام * دامن فقر گرانمايهتر از جيب غناست قبهء بارگه اوست كه از رفعت شأن * چرخ را در كنف سايهء ديوارش جاست سايهء بام وى آخر به سر چرخ فتاد * بيضهء جغد ببينيد كه در ظل هماست نه كنون شد شرفش قافلهسالار وجود * قدرش از روز ازل سلسله جنبان قضاست چرخ اگر كوى تو با كعبه شود مشتبهش * بىتميزيست كه نشناخته دست چپ و راست بر در كعبهء كوى تو همان قبلهء خلق * كه درو حلقهء در حلقهء چشم بيناست من در حلقه به گوشى زنم و در رشكم * كه به گوش فلك آوازهء اين حلقه رساست خون لعل از رگ كان نشتر جود تو گشود * بس كه از رشك عطاى تو تپش در اعضاست در زمان كف دُربار تو از دعوى جود * خاك در كاسه تر از كان ز خجالت درياست آب شمشير تو از تشنگيش نرهاند * مرض دشمن جاه تو مگر استسقاست برق شمشير تو هرگه جهد از ابر غلاف * لشكر خصم ترا وعدهء باران بلاست