عبد الرزاق اللاهيجي

25

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

دشمن جاه ترا راه عدم گم نشود * كز دم تيغ كجت جادهء گم دارد راست جوهر تيغ تو در بيضه سمندر دارد * زان در آتشكدهء تيغ شرربارش جاست شعلهء قهر خدا خصم تو در تيغ تو ديد * به يداللّهيت اقرار اگر كرد بجاست تا نشد تيغ تو كج راه خدا راست نشد * ابروى تيغ تو در وادى دين قبله‌نماست دوستان شعلهء تيغ تو نبينند به خواب * التفات دم تيغ تو نصيب اعداست بيضهء جوهر تيغت چو دهد جوجهء مرگ * آبش از خون سر دشمن و از مغز غذاست وعده‌هايى كه به پيكان تو كردست اجل * نرسد تا به دل خصم تو كى گردد راست به رسالت نرود جز به سوى سينهء خصم * بسته بر بال‌وپر تير تو مكتوب فناست گو زره چشم مكن سخت كه رد نتوان كرد * سخن تير تو در حق عدو حكم قضاست سخنش سخت اثر در دل بدخواه تو كرد * ناوك خصم فريب تو زبانش گيراست هردم از كوتهى بخت چرا مىنالد * سر خصمت كه به فتراك كمند تو رساست نيزه در گوش سمند تو ندانم كه چه گفت * كه جدا هر سر موييش به شوخى برخاست آن سبك‌رو كه چو در ديده نهد پا گويى * كه در آيينهء دل صورت جان جلوه‌نماست گرم‌سيرى كه چو گردن به عنان بار نهد * آنچه بر خاطر گردش نرسد باد صباست شوخ چشمى كه ز آسيب تنك چشمى او * دست بر پشت وى آن كس كه رسانيده فناست ندهد تن به تماشا كه چو آهوى نگاه * مژه تا بازگشايى ز نظر ناپيداست توسن عمر اگر سرعت ازو وام كند * خضر را عمر ابد مايهء يك عهد صباست مضطرب چون نشود گاه سبك‌خيزى او * سُم او خاره و ميدان فلك پرميناست ميخ در چشم هلال ار كند از نعل سزد * دست و پايى كه ز خون شفقش رنگ حناست اين‌چنين كز دو جهان رفته روا دانستم * كه ز يكرنگى نعلش مه نو نيم رواست نبود در ضرر از آتش و آبش كه چو باد * گذرش گاه بر آتشكده گه بر درياست بر سرش شعله صفت دستهء كاكل گويى * طرّهء دود پريشان شده در دست صباست باد آهى شود آشفته مگر جوى كسيست * به نگاهى جهد از جاى مگر رنگ حياست زين به پشت وى از آراستگى چون طاوس * دو ركاب از دو طرف حلقهء چشم عذراست دُم از آشفته سرى موى سر مجنونست * يال در سلسله‌بندى سر زلف ليلاست جعد يال از دل سودا زده اندوهبرست * گره موى دُم از رشتهء جان عقده‌گشاست به گه جلوه‌گرى كاكل آشفتهء او * سر خط زلف پريشان عروسان ختاست جلوه‌اش در جگر كون و مكان رخنه‌فكن * وز دل فتح و ظفر شيههء او زنگ‌زداست چشم نصرت همه بر نقش پى اوست بلى * صورت فتح در آيينهء نعلش پيداست زنگ اگر از دل ايام برد جا دارد * گرد راهش كه بر آيينهء خورشيد ضياست