عبد الرزاق اللاهيجي
16
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
هست در حكمت بلى خرق محدِّد « 12 » ممتنع * ليك غير از سطح اطلس را محدِّد نشمرى در شب معراج از اطلس فزونتر كس نگفت * از احاديث شب معراج دانم مخبرى يا رسول اللّه خير المرسلين ختم الرسل * اى كه در وصف تو حيران مىشود عقل حرى « 13 » من به قدر فهم خود وصف جلالت مىكنم * ورنه مىدانم به قدر از عرض دانش برترى من يكى از بندگان خدمت دور توام * گرچه تقصيرات دارم من درين خدمتگرى گرچه جرم بىحسابم هست ليكن در حساب * پيش عفوت برگ كاهست و نسيم صرصرى تاب دورى بيش ازينم نيست از درگاه تو * بىلياقت گر به نزديكم رسانى قادرى دوستدار اهل بيت و عترت پاك توام * ديگرى لايق ندانم در سرى و سرورى عترت پاكت مرا تا برسرند و سرورند * حاش للّه گر پسندم ديگرى در چاكرى هركه او بىمهر عترت لاف ايمان مىزند * پيش من فرقى ندارد از جهود خيبرى لاف عشق و عاشقى فياض و پس صبر و شكيب * عشق اهل البيت اگر دارى ز حسرت خون گرى عاشقى و دورى از معشوق بىتابى كجاست * عاشقان را صبر از معشوق باشد كافرى قالب خشكست عاشق را نصيب و چشم تر * دست عاشق تا ندارد دست پيراهن درى دست بىتابى مبادا كوته از جيب دلم * در محبت كم مبادا يك دم از چشمم ترى 5 در مدح حضرت محمد ( ص ) و وصف مرقد او [ دلا تا چند خود را فرش اين نه سايبان بينى ] دلا تا چند خود را فرش اين نه سايبان بينى * يكى بر سطح اين كرسى برآ تا عرش جان بينى سپهرت آشيان آمد تو بر روى زمين تا كى * چو مرغ بالوپر بركنده از دور آشيان بينى به كنعان تعلق همچو يعقوب از نظر بگذر * كه بىيوسف ستم باشد كه روى اين و آن بينى نظر بربند تا از هر سر مو ديدهور گردى * زبان دربند تا خود هر سر مو را زبان بينى دو قوّت در نهاد تست ادراكىّ و تحريكى * كه از يك دانشآموزىّ و از ديگر توان بينى دو بال خويشتن كن اين دو قوّت را درين زندان * به پرواز اندر آ تا آشيان خود عيان بينى تو پُر كم ديدهاى خود را درون اين قفس ، يك ره * به پرواز آى تا خود را هماى پرفشان بينى چو مرغ آشيان گمكرده از خود در هراسستى * ببينى فرّ خود چون خويش را در آشيان بينى
--> ( 12 ) - محدّد ، محدّد الجهات ، فلك اطلس ، فلك نهم كه كرهء ارض و افلاك ديگر بدان منتهى شود و آن منتهاى جهات است . ( 13 ) - حرى ، سزاوار ، شايسته .