عبد الرزاق اللاهيجي
15
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
چون برانگيزد ز بحر كف سحاب فيض جود * قطرهء باران كند در دست سائل گوهرى خاك خود را زر نمود و از كفش رويى نيافت * در نهاد زادهء دنيا همين بس مدبرى در ره قدرش ز پا افتادگان شوق را * نقش پا پهلو به گردون مىزند از برترى مىكند خضر شميم خُلق او هر نوبهار * در مشام عندليبان بوى گل را رهبرى بلبل پركنده را بر شاخسار تربيت * بيضهء عنقا نهد در زير بال بىپرى تيغ بىپرواى شرعش چون برآيد از غلاف * فتنه لرزان مىگريزد در پناه بىسرى شيشهء مى خورده تا از دست نهيش گردنى * دختر رز را نيارد كرد ديگر چادرى لطف او ترسم چو دامان شفاعت برزند * دوش بر دوش مسلمانى نشيند كافرى قوّت دل بين كه در رزم دليران داشتى * پشت بر ديوار حفظش حملههاى حيدرى آفتاب مدحتش را مطلعى رو داده است * كزويم در دل جوان شد ذوق مدحتگسترى تجديد مطلع [ پيش قصر قدرتت افكنده ناخوش منظرى ] پيش قصر قدرتت افكنده ناخوش منظرى * چون بنفشه سر به پيش اين گنبد نيلوفرى اين مُقرنس طاق و الا پشت از آن خم داده است * تا ببوسد آستانت را به رسم چاكرى در مسدّس كلبهء اين شش جهت جاى تو نيست * مىكند ذات تو در درياى ديگر گوهرى آسمان سوراخ سوراخست دايم چون دلم * محفل قدر ترا در آرزوى مجمرى سخت بودى گر نبودى ذات پاكت در ميان * اينكه مبدا مبدئى كردى و مصدر مصدرى ريگ دشتت آب مىبخشد به لؤلئى عدن * خار راهت باج مىگيرد ز گلبرگ طرى پيش دستت بحر چون گرداب مىدزدد نفس * پيش جودت مىزند ابر از خجالت بر ترى سايه پيدا زان نباشد جسم پاكت را كه هست * سايهات پرنورتر از نور شمع خاورى تا قدم بر تارك افلاك سودى مىكند * خاك پايت تا ابد بر فرق گردون افسرى كار يك انگشت اعجازت بود شق القمر * شمهاى از كار معراجت بود گردون درى خَرق گردون ممتنع داند اگر نادان چه باك * ممتنع بايد كه يابد كار معجز برترى من به برهان مىكنم اثباتِ اين مطلب درست * تا نپندارد كسى كاين هست محض شاعرى هست ظنّ امتناعِ ذاتى اينجا جهل و بس * خَرق از اعدام آسانتر بود گر بنگرى منع عادت هست « 11 » و معجز عين خَرق عادتست * كى توان بىخَرق عادت دعوى پيغمبرى
--> ( 11 ) - خرق گردون امتناع عادى دارد نه ذاتى .