عبد الرزاق اللاهيجي

6

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

فلئن رَحمتَنى فبفضلِك بلا عوض * فلئن رَدَدتَنى فأنا لمستحقُ ذا يا رب به فضل خود كه بيامرزيم گناه * يا رب به لطف خود كه ببخشاييم خطا يا شافع المشفّع خير المشفّعين * و الناصر المكرّم بالنصر و الإخاء 2 در توحيد [ اى مخترع اين نُه فلك دايره‌سان را ] اى مخترع اين نُه فلك دايره‌سان را * وى تربيت از لطف تو اشخاص جهان را كس نيست كه پرجيب و بغل نيست ز احسان * تا جود تو در بازگشادست دكان را تا شير كند در گلويش دايهء لطفت * چون طفل گشودست گل باغ دهان را لطف تو حكيميست كه از يك نظر لطف * خاصيت اكسير دهد طبع دخان را اوصاف ترا ناطقه چون سوسن آزاد * گويى ز پى نطق نياورده زبان را چندانكه نظر مىكنم از لطف تو زادند * هر ذره ز ذرات زمين راو زمان را در جادّهء كنه تو در منزل اول * در لاى فرورفته قدم راهروان را عقل عملى در رهت از زور عبادت * انداخته تيرىّ و نپاييده نشان را عقل نظرى روى ز درياى تو شسته‌ست * ليكن به كنارست و نديدست ميان را گويند كه مصنوعى عالم چو يقينيست * يابد خرد از فكر و نظر صانع آن را آخر نه هم از عالم مصنوع بود عقل * مصنوع به صانع ز كجا بردنشان را بهتر ز وجودش چه توان گفت به برهان * اثبات خداوند زمين را و زمان را غير از تو چو كس نيست چه گوييم ز شركت * توحيد همان بس كه ببنديم دهان را اركان وجودات دو عالم ز تو زادند * وى ركن حقيقى تو سراپاى جهان را خود پيش خودى حاضر و عالم همه از تو * ز انكارِ چنين دانش حد نيست زبان را پامال ملامت شده‌اند اهل تجسم * چون ذات تو ايجاد نمودست مكان را چون رشتهء وهمست به راه شرف تو * پابندى كمپايگى اجزاى زمان را اى آنكه كنى دعوى دانش نتوانى * كز معرفت خويش دهى نطق بيان را جهلست نه علم اينكه به اوهام و خيالات * خواهى كنى اثبات خداوند جهان را از عقدهء تسبيح تو كارى نگشايد * گر مرد رهى ساز گره رشتهء جان را از ثابت و سياره بجز عقده نيايد * خاكت به نظر به كه ببينى دَبَران « 1 » را

--> ( 1 ) - دبران ، ستاره‌اى از قدر اول در برج فلكى ثور ، عين الثّور .