عبد الرزاق اللاهيجي
7
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
با سوختنت كار نيفتاده ندانى * احوال دل سوختهء سوختگان را مستانه ببين در رهش از سلسلهء موج * زنجير به پا رقصكنان آب روان را بردار شدن گام نخستين به ره اوست * پرطعنه مزن قالب منصوروشان را اى هستى فانىشدگان در ره شوقت * وى نام و نشان هر دل بىنامونشان را هم عشق تو و عاشق و معشوق همه تو * دانا تو و دانسته تو اين راز نهان را در ساغر اجساد كه ريزد مى ارواح * ساقى تو و ميخانه تويى بادهء جان را در راه تو آن گمشدهء بيدل و دينم * كز ننگ نيارم به زبان نام و نشان را چشم قِدمم باز كن از زنگ كدورت * كز ننگ فروبندم چشم حَدَثان « 2 » را از سرمهء تحقيق جلاى بصرم بخش * چندانكه كنم فرق يقين را و گمان را چندان مىبيناييم از فيض ازل ده * كز وى بكنم تر لبِ لبتشنهء جان را فياض چو پرسد ز من اين مسئله گويم * زين علم خبر نيست سيه مست عيان را 3 در ستايش حضرت ختمى مرتبت [ ترا كه مهر سپهرى نزيبد اى دلبر ] ترا كه مهر سپهرى نزيبد اى دلبر * كه همچو ماه شوى با كم از خودان همسر ترا ز دور تماشا كنم كه چون خورشيد * فروغ مهر رخت خيرگى كند به نظر دل مرا ز تو عشق تو بس بود حاصل * بلى به پرتو خور اكتفا كنند از خور دلم ز شوق خدنگ تو آنچنان باليد * كه تير ناز تو بنشيند اندرو تا پر به خون من مكن آلوده دست و دامن را * كه نيست زخم ترا نيمجان من در خور فرشتگان چو مگس بر سرت هجوم آرند * اگر به خنده گشايى لبان چون شكر كنون كه عرصهء خوبى مسلّمست ترا * يكى به جلوه درآ اى نگار سيمينبر ز نور عشق دل غير چون شود روشن * ز چاك سينه چو او را نه روزنست و نه در به دل چو مهر تو باشد چه مىكنم جان را * دو پادشاه نمىگنجد اندرين كشور غنى ز مهر و سپهرم كه هست در دل من * غمت سپهر و تو خورشيد و داغها اختر دلم شكستى و خونم ز ديده مىريزد * عجب كه شيشه شكست و چكد مى از ساغر به بند غصه چه دارى دل مرا بگشاى * چه شد ز زلف تو گو باش يك گره كمتر
--> ( 2 ) - حدثان ، حدوث .