عبد الرزاق اللاهيجي
5
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
هم آب در روانى و هم باد در روش * هم سنگ در گرانى و هم موج در شنا اين جمله شكر جود تو دارند بر زبان * اين جمله سر به سوى تو دارند در دعا نه بلكه جمله شكر تواند و سپاس تو * حمدند و مدحتند و ثنايند مر ترا حمدست هرچه مشعر تعظيم منعمست * گر جوهرست وگر عرض و صوت يا صدا معنيست رهنماى مطالب به هر كلام * در گوش لفظ از پى معنيست آشنا چون هرچه هست پرتوى از فيض ذات توست * سوى تو هرچه هست خرد راست رهنما ما را نه حد كه حمد تو گوييم و شكر تو * هم خود ترا رسد كه كنى خويش را ثنا ليك از زبان ماست كه بر خويش كردهاى * اين شكرها كه ريخته از ارض تا سما سر مىنهد به سجدهء شكر تو بر زمين * سنگى ز كوه اگر فتد و برگى از صبا حكم تراست ممتثِل « 6 » امر ترا مطيع * هم بحرِ در تلاطم و هم كوهِ در صدا مور از تو در شكنجهء خاكست دانه ياب * كرم از تو در ميانهء سنگست در چرا هم نطفه در رحم ز تو اجرى خور « 7 » نصيب * هم دانه در مشيمهء خاك از تو در نما در چوب تر ز تو بدن مرده را كفن * در خاك خشك از تو تن زنده را غذا شبنم كتان فكنده به مهتاب برگ گل * كش هست نازبالش حفظ تو متكا از قالب رونده كنى پشم در كلاه * وز بوتهء دمنده نهى پنبه در قبا در خار زهردار نهى چشمهء عسل * وانگاه در عسل نهى از لطف خود شفا در برگ و بار سبزهء تر تا گياه خشك * هر رنج را شفا ز تو هر درد را دوا يا محيى العظام اذا كانت الرُّفات * يا منشى النفوس اذا كانت الهبا يا مَن يحرِّك النفس اذ كان قد سكن * يا مَن يجدِّد البدن اذ كان قد بلى يا كائناً وجود قديمٍ الى الابد * يا با قيا بقاءَ دوامٍ بلا فنا لا ورقةٌ تساقطت أم حبّةٌ نَمَت * الّا و فى خزائن غيبك علمها « 8 » علمت محيط جمله و ذاك هو القدر * قبل از وجود جمله و ذاك هو القضا ما غير رحمت تو نداريم مؤتمن * ما غير درگه تو نداريم ملتجا ما بنده و خلاف رضاى تو حاش حاش * جز تو نه التجا به درِ جز تو لا و لا فياض خود تويى و منم بندهء ضعيف * خورشيد خود تويى و منم ذرهء هيا گر خوانيم فانّك فعال ما تريد * ور رانيم فانتَ قديرٌ لما تشا ليكن چو رحمت تو وسيعست اىّ مَن * ليكن چو لطف و فيض تو عامست اينما « 9 »
--> ( 6 ) - ممتثل ، فرمانبردار . ( 7 ) - اجرى ، اجرا ، وظيفه ، مقررى . ( 8 ) - اشاره است به سورهء انعام 6 / 59 . ( 9 ) - اينما ، اشاره است به : فاينما تولّوا فثمّ وجه اللّه ( بقره 2 / 115 ) .