عبد الرزاق اللاهيجي

4

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

عاريست با تو نُه فلك از حليهء وجود * نور نظر كجا و سراپردهء عما « 3 » فانوس پردهء رخ شمعست ليك هست * از نور شمع پردهء فانوس راضيا هجده هزار عالم و يك عالم آفرين * آيينه صد هزار و يكى آينه‌نما بيننده را ز ضعف بصر حاجت اوفتد * هردم به عينكى كه دهد ديده را جلا كونين عينكست خردمند را به چشم * بهر نظارهء رخ بىچون كبريا در كارخانهء تو رَحاييست آسمان * بر آبِ كبرياى تو گردنده اين رَحا « 4 » فوج عقول و خيل نفوس آسياب‌بان * وين تودهء غبار درو گرد آسيا در عقل برملاترى از بوى در گلاب * در حس نهفته‌روىتر از رنگ در حنا ذات تو پرمقيد اثبات عقل نيست * نفى دو عالمست ثبوت ترا گوا اين پهن دشت پست كه داد اين‌چنين قرار * وين خرگه بلند كه كرد اين‌چنين به پا ؟ گرنه به قدرت تو بدى ارض را قرار * ورنه ارادت تو شدى ممسك السما « 5 » گرد زمين خفته نشستى به روى چرخ * پشت فلك به خاك زمين گشتى آشنا خرپشتهء سپهر برابر شدى به خاك * خاك زمين غبار شدى بر رخ هوا فعل تو جوهر و عرض و نفس و عقل و طبع * قولت دلايل و حِكم و حجت و هُدا مبدع ز تو مكوّن و حادث ز تو قديم * واجب به توست ممكن و هستى به تو فنا هم از صور منزه و هم صورت الصور * هم از غرض برىّ و غرض خلق جمله را يا مبدى المبادى و يا علت العلل * هم مبتدا تويى همه را هم تو مُنتها جز ذات كاملت لمن الملك فى الوجود * جز علم شاملت لمن الحكم فى القضا ؟ با هيچ‌كس نه‌اى و جدا از تو نيست كس * در هيچ جا نه‌اى و تهى نيست از تو جا هستىنماست هستى غير و تمام نيست * هستيت هستيست ولى نيستىنما سنگى كه مىفتد ز سر كوه بر زمين * گردى كه مىرود ز ته پاى بر هوا هر ذره‌اى كه جلوه كند در شعاع مهر * هر قطره‌اى كز ابر به حسرت شود جدا برقى كه مىجهد ز رگ تيره‌فام ابر * ابرى كه هم ز خندهء برقست در بُكا شاخى كه از وزيدن بادست در سماع * مرغى كه از دميدن برگست در نوا هر غنچه‌اى كه دم زند از تنگى نفس * هر نوگلى كه واشود از سيلى صبا رويى كه از پريدن رنگست در شكست * مويى كه از شكستن افزايدش بها

--> ( 3 ) - سراپردهء عما ، اشاره است به حديث ابو رزين عقيلى كه وى از رسول خدا پرسيد : خداوند پيش از آفرينش آسمانها و زمين در كجا بود ؟ رسول ( ص ) گفت : فى عماء تحته هواء و فوقه هواء ( لسان العرب ، ذيل عما ، ص 893 ) . ( 4 ) - رحا ، آسيا ، سنگ آسيا . ( 5 ) - ممسك السماء ، نگهدارندهء آسمان .