كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )
651
القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )
وَ إِذْ قالَ مُوسى و ياد كن اى محمد ص چون گفت موسى لِفَتاهُ مر شاگرد و خادم خود را يعنى يوشع بن نون ع بن افرايم ع بن يوسف ع را كه بطلب خضر لا أَبْرَحُ هميشه خواهم رفت حَتَّى أَبْلُغَ تا برسم مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ به مجمع بحرين كه مكان اوست و آن ملتقى بحر فارس و روم بوده و گويند كان الخضر فى ايام الا فريدون و كان على مقدمة ذى القرنين الاكبر و بقى الى ايام موسى عليه السلام و گويند آن موضع از افريقيه است و در زاد المسير طنجه مغرب آورده و دربند نوشيروان نيز گفتهاند القصه موسى فرموده كه مدام مىروم تا برسم به منزل او أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً يا مىروم زمانى دراز كه هشتاد سال باشد يعنى بههيچوجه روى از سفر برنتابم تا او را نيابم بيت دست از طلب ندارم تا كام من برآيد * يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد اى يوشع تو با من موافقت نمائى در طلب اين بنده صالح يوشع عليه السلام فرمود كه آرى من با تو موافقم و رفاقت ترا مغتنم مىشمارم مصرعه خوش است آوارگى آن را كه همراهى چنين باشد پس يوشع ع تهى چند نان و ماهى بريان برداشته باتفاق موسى كليم اللّه روان شد فَلَمَّا بَلَغا پس آن هنگام كه رسيدند مَجْمَعَ بَيْنِهِما به مجمعى كه ميان دو دريا است آنجا بر صخره كه بر كنار چشمه بود بنشستند و موسى بخواب رفت يوشع ع در آن چشمه وضو ساخت و قطره از دست وى بر آن ماهى بريان چكيد فى الحال زنده شد روى به دريا نهاد و يوشع عليه السلام متحيّر گشت و موسى عليه السلام از خواب درآمده تفقد حال يوشع ع و ماهى ننموده روى به راه نهاد و از غايت تعجيل سفر نَسِيا حُوتَهُما فراموش كردند ماهى خود را فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ پس فرا گرفت ماهى راه خود را فِي الْبَحْرِ در دريا سَرَباً مثل سردابه كه در آن توان رفت هرجا كه ماهى مىرفت آب بر بالاى او چون طاقى مرتفع مىايستاد و زمين خشك مىگشت فَلَمَّا جاوَزا پس وقتى كه درگذشتند از مجمع البحرين قالَ گفت موسى عليه السلام لِفَتاهُ مر جوانمرد خود را يعنى يوشع عليه السلام را كه وقت چاشت شد آتِنا غَداءَنا بيار طعام چاشت ما را تا بخوريم كه گرسنه شدهايم و دمى چند برآسائيم لَقَدْ لَقِينا هر آئينه ديديم مِنْ سَفَرِنا هذا ازين سفر كه كرديم نَصَباً رنج و سختى چون يوشع عليه السلام سفره پيش آورد قصّه ماهى به يادش آمد قالَ أَ رَأَيْتَ گفت يوشع عليه السلام خبر دارى إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ چون جاى گرفته بوديم به آن صخره بر كنار چشمه فَإِنِّي پس به درستى كه من نَسِيتُ الْحُوتَ فراموش كردم ماهى را يعنى قصّه او را كه با تو گويم وَ ما أَنْسانِيهُ و فراموش نهكرد بر من ذكر او را إِلَّا الشَّيْطانُ مگر شيطان كه مرا مشغول ساخت أَنْ أَذْكُرَهُ از آنكه ياد دهم ترا وَ اتَّخَذَ سَبِيلَهُ و گرفت ماهى راه خود را فِي الْبَحْرِ در دريا عَجَباً راه عجب كه هرجا مىرفت راهى فراخ پيدا مىشد و زمين دريا نيز خشك مىشد .