كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )
525
القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )
قالَ گفت يعقوب ع اى فرزندان من إِنَّما أَشْكُوا جز اين نيست كه شكايت مىكنم بَثِّي وَ حُزْنِي غم و اندوه خود را إِلَى اللَّهِ به خداى نه بشما و نه به غير شما زيرا كه كس بىكسان و چاره كن بيچارگان اوست نظم حاجتى را كه از تو مىجويم * با كسى نه كه با تو مىگويم راز گويم بخلق خوار شوم * با تو گويم بزرگوار شوم در بعضى تفاسير است كه چون يعقوب گفت انما اشكو بثى و حزنى الى اللّه حق سبحانه و تعالى وحى فرستاد كه اى يعقوب ع به عزت و جلال من كه اگر يوسف ع و بنيامين مرده بودندى بسبب اين ناله كه تو كردى من ايشان را زنده ساخته به تو باز رسانيدمى و ازين مژده بود كه يعقوب ع گفت وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ و من مىدانم از وحى خدا آنچه شما نمىدانيد از حيات يوسف ع و رسيدن وى به من گويند روزى ملكالموت به زيارت وى آمده بود يعقوب ع برو سوگند داد كه روح يوسف ع مرا قبض كرده گفت نى يعقوب ع بدان اميدوارى گفت يا بَنِيَّ اذْهَبُوا اى پسران من برويد فَتَحَسَّسُوا پس تفحّص كنيد مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ از حال يوسف ع و برادر او وَ لا تَيْأَسُوا و نوميد مباشيد مِنْ رَوْحِ اللَّهِ از رحمت و فضل خداى إِنَّهُ لا يَيْأَسُ به درستى كه نوميد نشوند مِنْ رَوْحِ اللَّهِ ط از رحمت و فرح خدا تعالى إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ مگر گروه ناگرويدگان پس يعقوب ع نامه نوشت بدين وجه كه از يعقوب ع اسرائيل اللّه ابن اسحاق ذبيح اللّه ابن ابراهيم خليل اللّه بسوى ملك مصر اما بعد ما آن اهل بيتيم كه بلا را موكل بما گردانيدهاند جدم ابراهيم را دست و پاى بربسته در آتش نمرود افگندند حق سبحانه او را نجات داده پدرم اسحاق را كارد بر حلق نهادند خداى تعالى براى او فدا فرستاد و مرا پسرى بود دوستترين همه فرزندان من برادران او را بصحرا بردند و پيرهن خونآلوده به من آورده گفتند او را گرگ خورد من در فراق او چندان گريستهام كه چشمم سفيد شده او را برادر اعيانى بود كه من بر وى تسلّى داشتم تو او را بدزدى گرفته نگاه داشته و ما نه از ان خاندانيم كه دزدى كنيم يا از ما دزدى برآيد اگر اين فرزند را به من فرستى فبها و الا بر تو دعاى كنم كه اثر آن به فرزند هفتمين تو برسد و السلام پس نامه را به فرزندان داده و اندك بضاعتى از پشم و روغن و پنير و امثال آن ترتيب داده ايشان را بمصر فرستاد و ايشان بمصر آمده برادرى را كه آنجا بود ملاقات كردند و باتفاق برادر روى بدرگاه يوسف نهادند فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ پس آن هنگام كه درآمدند برادران يوسف ع بر وى قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ گفتند اى عزيز مَسَّنا رسيده است ما را وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ و كسان ما را سختى و بىنوائى و گرسنگى وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ و آوردهايم بضاعتى مُزْجاةٍ اندك و بىاعتبار فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ پس تمام كن براى ما كيل را وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا و تصدق كن بر ما بقبول بضاعت ما يا بزيادة از بهاى متاع ما إِنَّ اللَّهَ به درستى كه خداى تعالى يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ پاداش دهد به نيكوئى آنان را كه از روى تفضل تصدق مىنمايند آنگه نامه يعقوب ع بر گوشه تخت نهادند چون يوسف ع نامه را بخواند گريه بر وى غلبه كرد و عنان تمالك از دست رفته -