كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

509

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

وَ قالَ نِسْوَةٌ و گفتند گروهى از زنان در كشاف آورد كه پنج زن بودند از خواص ملك ريّان يعنى زن حاجب و زن ساقى و زن خباز و زن زندان‌بان و زن صاحب دواب كه با يكديگر نشسته گفتند فِي الْمَدِينَةِ در شهر مصر بموضعى كه آن را عين الشمس گويند مضمون سخن ايشان اينكه امْرَأَتُ الْعَزِيزِ زن عزيز يعنى زليخا تُراوِدُ فَتاها طلب كرده است غلام خود را عَنْ نَفْسِهِ از نفس او يعنى درخواسته است ازو كه كام او بدهد قَدْ شَغَفَها به درستى كه بشگافته است غلاف دل او را حُبًّا از جهت دوستى يعنى محبت يوسف ع به ميان دل او درآمده إِنَّا لَنَراها به درستى كه ما مىبينيم آن زن را فِي ضَلالٍ مُبِينٍ در گمراهى هويدا و خطاى روشن كه با وجود شوهرى مانند عزيز شيفته و فريفته درم خريده خود مىگردد فَلَمَّا سَمِعَتْ پس چون شنيد زليخا بِمَكْرِهِنَّ مكر ايشان را يعنى سخنى كه در خفيه مىگفتند أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ فرستاد بسوى ايشان و استدعاى آن نمود كه به دعوت او حاضر شوند آورده‌اند كه چهل زنان را طلبيد و آن پنج زن ملامت‌گو نيز در ميان ايشان بودند پس چون به منزل وى آمدند مراسم اعزاز بجاى آورد وَ أَعْتَدَتْ و آماده كرد لَهُنَّ مُتَّكَأً براى ايشان تكيه‌گاهى از بالشهاى لطيف يا مهيا گردانيد طعامى پاكيزه يا بساخت مجلس طعام چه در خبر است كه ايشان تكيه زده طعام مىخورند وَ آتَتْ و بداد كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ هر يكى را ازين زنان سِكِّيناً كاردى تا گوشت ريزه‌كرده تناول نمايند و نزديك يوسف ع آمده جامه مرصع با جواهر وى را پوشانيد و تاج مكلل بر سرش نهاد وَ قالَتِ اخْرُجْ و گفت بيرون آى عَلَيْهِنَّ برين زنان يوسف ع ابا نمود و زليخا در مبالغه افزود تا وقتى كه يوسف ع را بيرون آورد بيت از خلوت‌خانه آن گنج نهفته * برون آمد چون گلزار شگفته فَلَمَّا رَأَيْنَهُ پس آن هنگام كه زنان او را ديدند أَكْبَرْنَهُ بزرگ يافتندش در كمال جمال به‌يك‌بار همه شيفته ديدار او گشته و از خود بدر رفته خود را فراموش كردند وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ و بريدند دستهاى خود را و بالم آن محسّس نشدند در حقايق سلمى مذكور است كه حق سبحانه بدين آيت مدعيان محبت خود را سرزنش مىكند كه مخلوقى در رويت مخلوقى بدان مرتبه مىرسد كه احساس الم قطع يد نمىكند شما در شهود پرتو جمال خالق بايد كه از هيچ بلا و عنا متألم نشويد . بيت گر با تو دمى دست در آغوش توان كرد * بيداد تو سهل است فراموش توان كرد القصه زنان مصر از بىخودى با خود بازآمده زبان آفرين بگشادند وَ قُلْنَ و گفتند حاشَ لِلَّهِ پاك است خداى از صفت عجز در آفريدن چنين مخلوقى ما هذا بَشَراً نيست اين غلام آدمى زيرا كه چنين جمال معهود بشر نمىباشد و كسى نديده شعر تو از سلاله سفلى ز آب و خاك نزادى * كه از قبيله روحانيان حور نزادى إِنْ هذا نيست اين شخص إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ مگر فرشته گرامى نزديك خداى چه جمال بدين زيبائى و كمال بدين رعنائى و عصمت درين مرتبه جز از خواص ملكيت نيست بيت چو ديدنش كه جز والاگهر نيست * برآمد بانگ از ايشان كين بشر نيست نه چون آدم ز آب و گل سرشته است * ز بالا آمده قدسى فرشته است صاحب وسيط باسناد خود از جابر انصارى رض نقل مىكند كه حضرت رسالت‌پناه ص فرمود كه جبرئيل ع به من فرود آمد گفت خداى ترا سلام مىرساند و مىگويد كه اى حبيب من حسن روى يوسف ع را از نور كرسى كسوت داده‌ام و كسوت حسن ترا از نور عرش معزز كرده‌ام و ما خلقت خلقا احسن منك يوسف را جمال بود و آن حضرت را كمال در شهود جمال يوسفى دستها بريده شد و در ظهور كمال محمدى ص زنارها قطع كردند بيت ز حسن روى يوسف ع دستى بريده سهل است * در پاى دلبر ما سرها بريده باشد از عائشه رض نقل مىكنند كه در صفت جمال حضرت رسالت‌پناه ص فرموده شعر ؟ ؟ ؟ زليخا لو رأين جبينه * لأثرن بالقطع القلوب على اليد زنان مصر بهنگام جلوه يوسف * ز روى بيخودى از دست خويش ببريدند مقرر است كه دل پاره پاره مىكردند * اگر جمال تو اى نورديده مىديدند القصه چون زليخا حيرت زنان و شيفتگى ايشان مشاهده كرد .