كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

508

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

قالَ هِيَ راوَدَتْنِي گفت يوسف ع او درخواست كرد مرا عَنْ نَفْسِي از نفس من و من تن بوى در ندادم و از وى مىگريختم عزيز گفت راستى اين سخن بچه دانم و هيچ‌كس ازين واقعه خبر دارد يوسف ع گفت در آنجا كودكى چهار ماه در گهواره بود گواه من اوست و آن كودك پسر خاله زليخا بود عزيز گفت كودك چهار ماه چه داند و چگونه سخن گويد با ما هزل و مسخرگى مىكنى يوسف گفت خداى من قادرست بر آنكه او را به سخن آرد و بر بىگناهى من گواهى دهد و در لطائف سبعين آورده كه عزيز از ان كودك پرسيد كه تو چه مىگوئى بقدرت ربانى به سخن درآمد و گفت يوسف ع راست مىگويد حق تعالى ازين قصّه خبر داد درين كلمات كه وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها و گواهى داد گواهىدهنده از كسان زليخا گفته‌اند گواه پسرعم زليخا بوده كه از روى حكمت گفت اى عزيز إِنْ كانَ قَمِيصُهُ اگر هست گريبان پيراهن يوسف ع قُدَّ مِنْ قُبُلٍ دريده شده از پيش فَصَدَقَتْ پس زليخا راست مىگويد وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ و يوسف از دروغ‌گويان است چه اين صورت دليل است بر آنكه زليخا قصد دفع يوسف ع مىكرده از خود كه گريبان از پيش دريده شد وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ و اگر هست پيراهن يوسف قُدَّ مِنْ دُبُرٍ از پس دريده شده فَكَذَبَتْ پس زليخا دروغ مىگويد وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ و يوسف ع از راست‌گويان است چه اين حال دلالت بر آن دارد كه يوسف ع از وى گريخته و او درپىآمده و او را به خود كشيده كه پيراهنش از پس دريده فَلَمَّا رَأى پس آن هنگام كه بديد عزيز قَمِيصَهُ پيراهن يوسف ع را كه قُدَّ مِنْ دُبُرٍ دريده شده از پس روى بزليخا كرد و از روى غضب قالَ إِنَّهُ گفت به درستى كه اين كار مِنْ كَيْدِكُنَّ از مكر و حيله شما زنانست إِنَّ كَيْدَكُنَّ به درستى كه كيد شما عَظِيمٌ بزرگست زود در دل مىآويزد و در نفس تاثير مىكند پس متوجه يوسف شد از روى اعتذار گفت يُوسُفُ أَعْرِضْ اى يوسف درگذر و اعراض كن عَنْ هذا ازين مهم و پنهان دار وَ اسْتَغْفِرِي و اى زليخا تو آمرزش طلب لِذَنْبِكِ از براى گناه خود در تفسير زاهدى گفته كه عذرخواه از يوسف ع كه غريبست و تو او را بيازردى إِنَّكِ كُنْتِ به درستى كه تو بودى مِنَ الْخاطِئِينَ از گروه گناهكاران تذكير از براى تغليب‌ست آورده‌اند كه عزيز اگر چه اين قصه را تسكين داد اما سخن عشق نهان كى بماند شمه ازين واقعه در السنة و افواه افتاد و بعضى خواتين مصر زبان ملامت بر زليخا دراز كردند و هر آئينه عشق را غوغاى ملامت در كارست نه سوداى سلامت نظم نه سازد عشق را گنج سلامت * خوشا رسوائى كوى ملامت غم عشق از ملامت تازه گردد * و زين غوغا بلند آوازه گردد .