عبد الله قطب بن محيى

67

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

كه عدد ريگ بيابان چند است ، هرچند جان كند ، اين نتواند دانست و اين جزيى است از جزئيات امر ، چون در آن عاجز است چگونه ادّعاى احاطه بر كل امر تواند كرد و بلوغ به كنه آن ، هيهات وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ . « 1 » پس معلوم شد كه آدمى خود از آن عاجز است و كسى در ارض نيست كه اين دست بر خود نهد كه من طريق نجات مىدانم و به غور كار رسيده‌ام ، الّا پيغمبران خداى صلوات اللّه و سلامه عليهم ، باقيان سرگردان و حيران‌اند ؛ و كسى كه خود در خود سرگردان و حيران باشد ، چگونه دستگيرى ديگرى كند ! و كسى غير ايشان اگر اين دعوى مىكند ظاهر است كه متكلّفى است متصلّف ، از قبيل مسيلمه لعنه اللّه كه چون طور پيغمبران ديد ، او را نيز خوش آمد كه آن نوع سخنان گويد و به جاى جبراييل عبراييل براى خود اثبات كند ! و ديگر ، ملاحده‌اند و مرجع سخن ايشان نه اثباتى است و علمى ، مرجع كلام ايشان به مجرد تمرّد است از انبيا و عدم اذعان به سخنان ايشان ! و منشأ اين بىدردى است و قصور همت و غلبهء شهوات كه ايشان را ، غير استيفاى شهوات به اقرب طريقى كه متوهّم شود وجهه‌اى نيست . اگر عاقل و صاحب همت بودندى و باز وقت اين افتادندى كه انديشهء كلى به كار خود مىبايد كرد و مبدأ حركات و افاعيل ايشان عقلى كلى بودى ، نه توهمات جزئيه و انبعاثات طبيعيه ، مضطر مىبودند به متابعت انبيا ، براى آنكه نگاه مىكردند و خود از چنان انديشه عاجز بودند و ديگرى در ارض نمىيافتند كه متصدّى اين راهنمايى باشد . و معلوم است كه روز مىگذرد پس چاره غير اين نمىدانستند كه دست به دامن انبيا زنند ؛ همچون كسى كه در بيابان راه گم كرده باشد و البته راه نتواند يافت ، چون بيند كه كسى روى به طرفى معيّن كرده و مىرود و مجدّ است كه من دانسته‌ام و راه اين است و هيچ دغدغه و وسوسه بر او راه نمىيابد و به غايت به دل امن مىرود و آثار

--> ( 1 ) . سوره بقره ، آيه 255 « از علم او جز به آنچه بخواهد احاطه نمىيابند » .